مثل همیشه ...محاسبات برنده ست
اقای ایگرگ ورزشکار تیم ملی است.اقای ایگرگ را من ندیده ام.خاله امده است می گوید اقای ایگرگ چنین است و چنان است.شوهر خاله م مربی اقای ایگرگ است.شوهر خاله م مربی تیم ملی است...اقای ایگرگ زن می خواهد.شوهر خاله م مرا دوست دارد.شوهر خاله م مرا خیلی دوست دارد...شوهر خاله م به اقای ایگرگ گفته است پرستو چنین است و چنان است.اقای ایگرگ می خواهد مرا ببیند...از مسابقات مغولستان برگشته اند.دور هم جمع هستیم گوشی شوهرخاله زنگ می خورد می گذارد روی اسپیکر عادت دارد بگذارد روی اسپیکر.اقای ایگرگ است می پرسد برای اردوی مسابقات اسیایی گوانگجو نمی ایی سر تمرینات؟...می گوید می ایی بیا نمی ایی نیا به من ربطی ندارد. من زنم را می خواهم.(مرا می گوید).ادمهای دور هم می زنند زیر خنده ،من؟نه سرخ می شوم نه می روم اشپزخانه...من هم می خندم.بلند بلند
گفته م نه،نمی خواهم اقای ایگرگ را ببینم و با هم اشنا شویم.چرا؟چون نمی خواهم
مسابقات اسیایی گوانگجو شروع شده...اقای ایگرگ را در تلویزیون می بینم...اقای ایگرگ بزرگ است و بغل گنده ای دارد.اقای ایگرگ چهره ی مهربانی دارد...اقای ایگرگ غول ِ مهربان است.شوهر خاله م می گوید اقای ایگرگ خوش قلب است.من از اقاههای غولی که مهربان هستند و می خندند خوشم می اید...اقای ایگرگ محکم است .اقای ایگرگ مرد است ...
اقای ایگرگ مدال می اورد.خاله و مامان به شوخی و خنده به من تبریک می گویند من این بار دلم اقای ایگرگ را می خواهد...می دانم اقایه ایگرگ از لحاظ فکری به من نمی اید می دانم دنیاهامان فرق دارد و بینش یک شکاف اندازه ی خدا هست اما ته دلم به اقای ایگرگ فکر می کنم...
نام اقای ایگرگ را در گوگل سرچ می کنم و خنده م می شود که نامش در ویکیپدیا هست...اخبار مسابقاتش را دنبال می کنم .اقای ایگرگ در وزن خودش و در وزن اُپن مسابقه می دهد.صبحها لیوان چای بدست و لقمه به دهان مسابقاتش را می بینم و کرم پودرم را هم جلوی تلویزیون به صورت می زنم.مسابقه ش طول کشیده و من دیر به دانشگاه می رسم .مامان زنگ می زند که ماست کاله ی سون 5% بخر و لباس بابا رو از خشکشویی بگیر.می گویم دیگه کاری نداری؟می گوید نقره اوردید خانوم ...اقای ایگرگ دو مدال اورده است.شاید تقصیر خاله و مامان است که هی اقایه ایگرگ را یاد من می ا ورند.من می دانم اقایه ایگرگ را نمی خواهم اما ته دلم می گوید می خواهم .... ته دلم از تنهایی و نداشتن اقایه خندان ِ مهربان ِ بغل گنده خسته است اما پرستویی که ان بالا در مغزم نشسته ادم حساب کتاب است.همیشه حساب کتاب می کند اجازه ی دل خواستنهارا به من نمی دهد و بلندتر می گوید نه
خاله امده خانه ی ما.امشب شوهر خاله اینا از گوانگجو می ایند .از من می خواهد به فرودگاه بروم.پرستویی که ان بالا در مغزم است بلند می گوید نه ،پرستو نمی اید.نمی خواهم از نزدیک اقایه غول را ببینم .می ترسم...می ترسم ببینمش و تصمیم دلی بگیرم و به شوهر خاله بگویم می خواهم ببینمش ..می گویم نه چون می دانم ادمهایه هم نیستیم... .اما ته دلم یواشکی پا می شود و وبه حمام می رود و ان مانتو خوشگله را اتو می کند و لوازم ارایشش را در کیف رسمی اش می گذارد و سریع می رود در ماشین می نشیند و جایی که فلش زده فرودگاه امام رژش را پررنگ می کند...
عکس اقای ایگرگ را بزرگ در فرودگاه زده اند.اقایه ایگرگ را از پشت شیشه ها می بینم.اقای ایگرگ از همه ی اقاهایه دیگر بلندتر و بزرگتر است....غوله مهربانیست...دوست دارم از گیت که می اید بیرون بروم بغلش کنم و حتی گریه کنم و بگویم این 10 روز که نبودی دلم برایت تنگ شده بود!
حلقه گل انداخته اند دور گردنش.اقای ایگرگ مرانمی شناسد.اقای ایگرگ من را ندیده است..من پیش شوهرخاله م ایستاده م شوهر خاله م کنار برادر اقای ایگرگ ایستاده است...اقای ایگرگ اما پیش ما نیست...اقای ایگرگ دورش شلوغ است...عکس پشت عکس و مصاحبه پشت مصاحبه...
اقایه ایگرگ مرا نمی بیند و ما سوار اسانسور می شویم که به پارکینگ برویم از لایه درهایه اسانسور اقایه ایگرگ را می بینم که جلوی عکسش ایستاده و ادمها حلقه ش کردن .انگار صدها کیلومتر از هم دوریم و من از این فاصله می بینمش که لباس ورزشی سفید ادیداس پوشیده و یه کوله ی قرمز پشتشه که کولهه واسه اقا غوله خیلی کوچیک است و من این غول مهربان را فراموش نمی کنم و حتی گاهی دلم برایش تنگ هم می شود ...