من ادم پیرها رو دوست می دارم
عمه بابا پیر است. همیشه بابا از مهربانیهایش می گوید.هیچ موقع مهربانیهایش را من ندیده ام همیشه مریض بوده و از ان بچه های نچسب دارد که خیلی اهل رفت وامد نیستند.عمه ی بابا سکته ی بدی کرده است.شنوایی یکی از گوشهایش را از دست داده وحال خیلی بدی دارد.این حرف برمی گردد برای 4 سال پیش،عمه ی بابا بینایی چشمهایش و توانایی پاهایش برای راه را از دست داده است.
حاج اقای من می شود برادر عمه ی بابا.حاج اقای من پیر است.حاج اقای من هم توانایی دیدن و شنیدن و راه رفتن را مثل همه ی پیرها از دست داده است .حاج اقای من در اردبیل زندگی می کند.سالی یکبار می اید تهران خانه ی ما میهمان.خیلی دوستش داریم.تصویری که از حاج اقا دارم یک پیرمردی که همیشه کت وشلوار پارچه ی انگلیس می پوشد و خیاط مخصوص خودش را دارد وهمیشه کلاه می گذارد روی سرش...موها و ریش مرتب شده ی کوتاه سفیدی دارد با یک دستمال پارچه ای و یک مهر کوچک متبرک کربلا در جیب داخل کتش.همیشه سعی میکند کت و شلواری انتخاب کند که با پیراهن ابی ست شود.ابی کم رنگ ،رنگ مورد علاقه ی حاج اقاست.و ابگوشت برای ناهار و ماهی پلو برای شام با سیر ترشی از غذاهای مورد علاقه ی اوست...امسال که حاج اقا امد خانه ی ما کمرش خم بود و دیگری خبری از پیرمردی که همیشه می دیدم نبود و عصا در دستش بود.حاج اقا افتاده بود و مهره های کمرش ترک برداشته بود..با دیدن این پیرمرد قد خمیده قلبم فشرده شد.
برای اولین بار عمه ی بابا امد خانه ی ما .عمه ی بابا پیرزن مو حنادارِ لبخند به لب ِعینک به چشم ِ مهربانی است که همیشه روسری های سفید می پوشد.وقتی دیدمش مرا محکم بغل کرد.و گونه هایم را بوسه های اب داری کرد...دو شب میهمان ما بود.امده بود کنار برادر مریضش باشد...عمه ی بابا بخاطر بیماریش سالهاست با فامیل رفت و امدی ندارد.از تعداد مرده ها وزنده ها و بچه های همه ی فامیل سوال می کرد و با هر جواب ِمامان تعجب می کرد...من اسمش را علامت تعجب گذاشته بودم.عمه ی بابا پیرزن خیلی تمیزی است .برای خودش لباس خواب سفید گل گلی بنفش و صورتی اورده بود که شبها موقع خواب لباسش را تعویض می کرد.حوله ی دست و صورت خودش را اورده بود و به تعداد 2روز قرصهایش را در جای ادامس فرست گذاشته بود و باخود اورده بود.موقع اذان من برایش ظرف و اب می اوردم تا وضو بگیرد.پایش درد می کند نمی تواند راه برود.جا نمازش را باز می کردم و چادر نماز سفید بر سرش می کردم..عمه ی بابا سر هر نماز بلند بلند مرا دعا می کرد...هر چه ازش می پرسیدی که برایش بیاوری می گفت زحمت می شود.فهمیدم عاشق چای کمرنگ لیوانی و ابمیوه و بوی اسپند وابگوشت است...من برایش هر روز اب لیمو سیرین و پرتغال میگرفتمو اسپند دود می کردم و مامان برایش ابگوشت می پخت...عمه ی بابا شکر نمی خورد.چایش را با عسل شیرین میکرد...صبحانه ها چایش را با عسل شیرین می کردمو نان لواش برایش گرم می کردم.نان لواش دوست داشت. روزی 5-6بار از خدا می خواست عروسی مرا ببیند بعد بمیرد.محکم بغلش میکردم ویک ماچ ابدار از گونه ش می گرفتم.
دیشب پسرش امد دنبالش.عمه را اماده کردم.روی روسری سفیدش ،شال سفیدش را انداختمو پالتوی مشکیش را پوشاندم.جلوی در منو مامان را محکم بغل کرد و در گوشم گفت ایشالا دفعه ی بعد عروسی توبیایم و ماندنم بخاطر عروسی تو باشد.از پسرش قول گرفتم که باز هم عمه بابا را بیاورد.می دانم نمی اورد.وقتی سوار ماشین شد واز پشت رفتن ماشین را دیدم از خدا خواستم دفعه ی اخری نباشد که می بینمش.
از صبح جای خالیش را که کنار حاج اقا می نشست و قربان صدقه ی برادرش می رفت را حس می کنم...