دهه ی شصتی های خنگ یعنی خنگاااااااا
هی دارم دنبال لغت و کلمه می گردم که در مورد طرز تفکرم در مورد بحثه پیش اومده حرف بزنم..هی مکث می کنم هی مِن مِن می کنم هی بلد نیستم به زبون ادمایه روبه روم حرف بزنم انقدر که از فضاهای زندگانیه من دورن.انقدر که از صفحه های کتابای مورد علاقه ی من و جمله هاش وصحنه هایه فیلمایه زندگانی منو فرهنگ گودری و کافه ای و طبعن واژه هایه فرهنگنامه ی من دورن.انقدر که اصلن تو جزیره ی من جا ندارن که نمی فهمنش...تو لحظه هایه مِن مِنم هی برمی گرده می گه دیدی دیدی جواب نداری.دیدی حق با منه و من با چشایه گرد شده فقط نگاهش می کنم...لابه لای بحثامون برمی گرده می گه:اصلن می دونی چیه پرستو تو دختر خیلی سردی هستی و انگار اصلن به پسرا هیچ حسی نداری(طبعن یه جاهایه بحث ربط ِ به جنسیت داشت) و کاش فقط می فهمید من چه زجرایی کشیدم تو یکی دو ماه پیش...هدیه از اون طرف برمی گرده می گه:پرستو باورات و حرفات تو اقلیته.فقط 10%شاید مث تو فکر کنن واسه همینه که هیچ کدوم از ما نمی فهمیم چی می گی...زهرا می گه اه ه ه چقدر سخت حرف می زنی و بحث می کنی نمی شه باهات بحث کرد...
و من برای اینکه تنهاتر نشم ساکت می شم و شونه هامو می ندازم بالا و می گم خب یه جاهایی هم حق با شماست البته و می رم ته کلاس تو یه ردیف خالی می شینم...
***یادم رفته کدوم نویسنده بود به ما دهه شصتی ها گفته بود دهه شستی..هه هه