کتابخونه دانشگاه ِ ما
من اینجا تو کتاب خونه با یه عالمه حسای
مختلف نشستم،یه کوچولو زیر دلم درد می کنه ،یه کم دستام یخ زده ،دلم از اون
ساندویچای دختر میز بغلی می خواد اما همه اش 300 تومان بیشتر ندارم و هی به ساندویچ
تو دست اون و دایجستیو شکلاتی روی میز خودم نگاه می کنم ....یه چیز وحشتناک دیگه هم
الان اتفاق افتاد خانمی که روبه روی من نشسته بود هم رفت یه ساندویچ خرید و
اومد.....اما من همه اش یکی بیشتر دایجستیو ندارم که اونم نگه داشتم وقتی خیلی
گرسنه شدم بخورم ....یکدفعه بوی پرتقال پخش می شه دوروبر و دید می زنم ،می بینم
دختر میز عقبی ظرف میوه اش و باز کرده جلوش و داره میوه پوست می کنه ،یه لحظه شک می
کنم که اینجا سلفه یا کتابخونه؟شایدم سلف پر بوده به بچه ها گفتن غذاهاشونو بیان
اینجا بخورن چه بدونم والا،برم تابلوی جلوی در و ببینم روش چی نوشته:
کتابخونه یا سلف خواهران و یا متناسب با
نیازتان از ان بهره ببرید....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ ساعت 12:6 توسط پرستو
|