محمود و علی با چراغهای روشن خوابشان برده بود.نیمه شب علی ،ز.دتر از محمود با صدای کفش زندانبان بیدار شده.محمود وقتی بیدار شده  دیده یارو،به زندانبان می گفتند یارو،علی را هل داده بیرون سلول.وقتی علی را اورده بودند دیگر صبح شده بود.نمی توانسته راه برود.بعد از اینکه یارو در را می بندد و می رود ،علی خودش را می اندازد روی زمین و سرش را می کند لای پتو.محمود می گفت صدای هق هق گریه  اش را می شنیده.اما چیزی نگفته.دستش را ارام می کشد به شانه های علی و می گوید:

"کم نیار مرد،کم نیار..."

"عاشق نیستی...."

"عاشق بودن چه کار به کابل خوردن داره؟"

علی لبخند می زند"مجنون رو می برن پیش طبیب که حجامتش کنن.گریه می کنه.می گن تو که اهل ترس نبودی.می خنده و می گه"لیک از لیلی وجود من پر است".حالا طول می کشه بفهمی چی می گم."

         انگار گفته بودی "لیلی"/ سپیده شاملو