از کتاب خونیهام....
مستانه تو با واقعیت ها غریبه زندگی کردی و من با رویاها غریبه بودم.از وقتی یادم می اید،واقعیت خودش را مثل بختک روی من می انداخت.رویا داشتم.دارم حتی.ولی انها را در اسمان نمی خواهم.روی زمین می خواهم ،لمس کردنی.نمی خواهم واقعیت را به رویا تبدیل کنم.می خواهم رویاها رنگ واقعیت بگیرد.برای این باید واقعیت را ببینم و ان را تغییر دهم.موفق بوده ام یا نه؟ هنوز نمی دانم.
انگار گفته بود لیلی / سپیده شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 16:54 توسط پرستو
|