ادمایی که متوجه م بودنو شاید از اول متو جه شون نبودم، ادمایه مَردم بیشتر شاید

از اونجایی که اونا بودنو من نبودم نگاهاشون باهام بوده، حواسشون بم بوده...وقتی خواستنمو ،خواستن من در کار نبوده پالسایه نگاهاشونو دوروبرم حس کردم...ادمایه مَردم  هیچ کدوم اهل جلو اومدن نبودن از دور بودن.بعضی وقتا به یه جایی می رسی مث من که به  بوده ادمات،ادمایه مَردت حتی از 100کیلومتری هم نیاز پیدا می کنی،که راضی می شه به دلی که از دور برات بزنه...نیاز داری حس کنی نگاهی از دور دنبالته،نگاهی می گرده تا بین چند نفر تو رو پیدا کنه،حواسش هست که رنگ لاکتو با رنگ رژت ست کردی انقده که ریزه به تو...

تا درگیرشون شدم،تا بیشتر از دور بودنو بیشتر از نگاه خواستمشون از دست دادمشون...تا متوجه شون شدم خاکستر شدن و هوتوتو...

تو روزایی جذبه ی نگاتو حس کردم که داغون بودم،که انقد بی توجه به خودم که مقنعه مو تو راه پله ها سر می کردم که لباسا فقط راحت و گشاد باشن که ....نگاهات،خم و راست شدنت واسه اینکه تو زاویه دیدت قرار بگیرمو نه من نه هیچ احمق دیگه ای نمی تونه انکار کنه....تو روزایی اومدی که ناجور تو خودم فرو رفته بودم،نگات منو از خودم از مردابی که توم بود کشیده بیرون،حتی از نوشتنش هم می ترسم چون می ترسم بعد از این نوشته ه بعد از این متوجه بودنم تو هم دود شی تو رو هم گم کنم....اسمتو گذاشتم امید...واسه از دست ندادنت،واسه خراب نشدنت ،نداشته ،اتفاقی نیوفتاده انکارت می کنمو پَسِت می زنم...همه ی رفتاراتو اتفاقی تلقی می کنم و حس ِ تویه چشماتو خودت انکار نکرده خودم انکار می کنم....

چون یاد گرفتم نه به حرفها دل ببندم نه به نگاهها...یعنی دارم تمرین می کنم که یاد بگیرم