چند روزی می شود که کسی را نمی بینم،نمی نویسم،منتظرم.گمان می کنم خسته ام.به راستی که برایم چیز کمی باقی مانده، وبا این همه خوش ندارم انها را از دست بدهم.خیلی خوب می دانم که بوی ِ غروب و سحرگاه را دوباره خواهم یافت،اما یادی از انها برایم نمانده است.پیرتر از انم که دوباره بتوانم متولد شوم

                       میرا /کریستوفر فرانک (مترجم:لیلی گلستان)