شب بارونی و فیلان
بارون داره می زنه.دونه هاش می خورن به شیشه ی جلوی ِ ماشینو انگاری پرت می شن هوا.انگاری از قصدی خودشونو انداختن جلوی ِ ماشین که بمیرن...
اروم زمزمه می کنه :
همه اینو می دونن که بارون همه چیزو کسمه
سرمو می کنم تو داشبورتو البومای ِ حسین پناهی رو یکی یکی ورق می زنم تا برسم به اون البومه که
حسین پناهی با اون لهجه ی خاص ِ خودش شروع می کنه به خوندن این شعر بارونی و من شیشه رو می دم پایین و دونه های ِ بارونن که می خورن به صورتم
همه چی از یاد ِ ادم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
دستمو می برم بیرون از پنجره و تسبیح قهوه ای سوخته ِ رو هم که دور مچم پیچیدم بازش می کنمو می گیرم دستم و می ذارم باد رج ِ تسبیحو با خودش این ور اون ور ببره...
دستمو می گیره و می ذاره زیر دستش رو دنده و می گه
همه اینو می دونن که پری همه چیزو کسمه...
سرمو تکیه می رم به پشتی صندلیمو و به کف خیس خیابون که نورای ِ مغازه ها و چراغایه ماشینا رو منعکس می کنه نگاه می کنم.لازم نیست به صورتش نگاه کنم که هراسی از نبودنش نداشته باشم... سنگینی دستش ،صدای نفس کشیدنش حضورشو،اطمینان ِ بودنشو برام داره