خواب زمستونی یا یه همچین چیزی
فکر کنم این جمله ی ویرجینیا وولف رو زیاد شنیده باشید:
ادبیات نسخه ی دوم زندگی نیست،از اون کثافت همون یه نسخه کافیه...
تا اینجا همه ی نوشته هام رئال بود...هر کدوم از لحظه ها یا حساش...بدون ذره ای ناخونک تو بهتر شدنش برای نوشتن یا کوچکترین تحریف یا حتی اونجوری که دلم میخاد بشه و باشه و نیست و ندارم....
زندگیانیم زیادی تلخ شده و جزیره م زیادی متروکه...
ژان ژنه می گه:
نوشتن اخرین پناه کسیه که همه چیشو از دست داده...
با واقعیت نویسی و تکرارنویسی ها دارم اخرین پناهمو هم از دست می دم.دارم چشمامو روی واقعنی ها می پوشونم
با از تکرار مداوم درد و تنشا و نشدها و نداشته ها و نذاشتن ها ی ِ زندگیم خسته شدم ال پاچینو تو کدوم فیلمش بود که می گفت: دیگه از خسته شدن خسته شدم...یادم نیس...
یه روزایی معشوقه م لابهلای ِ همین صفحه های مانیتور بود و هر چی که ازش داشتم نوشته هاش بود و دونقطه دی ها و دونقطه ستاره ها هرچی بود بینمون کلمه بود و بیشتر از هرچی بینمون فاصله بود ..مسافت...ترکش کردم چون گرما میخواستم چون به جای ِ ستاره هایی که برام می فرستادن حس کردن مسیر لبهاشو می خواستم.صداش بود اما هرم گرم نفسهاش نه...ترکش کردم چون فکر کردم واقعنی نیست چون لمس کردنی نبود چون ...نبود...خاستم لابه لای ِ واقعیت ها دنبال ِ ادمم بگردم.خواستم وقتی بوسیدم جای ِ تری لبهاشو رو صورتم احساس کنم...اشتباه کردم ترکش کردم یا نه نمی دونم...؟یه جمله ای داره" جواهر جان" تو کتاب "زیر افتاب خوش خیال عصر " می گه:من از هیچ چیز پشیمون نیستم مونا. هیچ چیز...بعد از 3 سال از ترک کردنش منم از هیچی پشیمون نیستم اما الان می دونم ادم ِ دنیای ِ واقعنی نیستم...ادم ِ رابطه با ادمهای ِ واقعنی...تحملشونو ندارم تحملمو ندارن....حالا؟ زیادی تو این دنیا از دست دادم...زیادی واقعنی شدم...از این دنیای ِ واقعنی ها تنها چیز واقعنی که نصیبم شد تنهایی واقعنی بود...کاری دیگه به خدا و این دنیایی که ساخته ندارم.دارم فرار می کنم به جزیره م.زیادی لب ساحل چشم دوختم به دریا تا کسی بیاد می خوام برم تو جزیره م ادمهای ِ ذهنی خودمو پیدا کنم...
انکه دنیایش را از وهم پر نمی کند ،تنهاست
انتینو پورکیا
احساس می کنم دارم بیشترو بیشتر توی ِ خودم فرو می رم ..یه به عمق- کشیدگی اروم و سریع و عمیق..