روز برفی
هر چقدرم خسته از امتحان باشی،خسته از شب بیداریایه شب قبل برای موبه مو خوندن جزوه ها و درسا و بدنت کوفته از گوله برفیایه که تومسیر برگشت با بچه ها به سر و صورت همدیگه پرت کردین ...وقتی می رسی خونه داداش کوچیکه می گه :ابجی میای بریم برف بازی؟
وتوکه فقط میخای لباساتو دربیاری و بگیری بخوابی حتی بدون شام...وبهش می گی فردا،باشه محمدجون؟
واونکه لباشا کج میکنه می گه:اخه از صب منتظر بودم تو بیای که باهات بازی کنم ،مامان اجازه نداد برم بیرون....تازه شم همه ی برفارو جمع کردم تو سطل تا اب نشن رو زمین...بعد وقتی پنجره رو باز می کنی و سطلایه کوچیک کوچیک پر از برفی رو می بینی که داداش کوچیکه به امید اب نشدن و پرت کردن گوله برفی پر کرده...داد می زنی محمد از مامان دکمه مشکی و هویج بگیر...پوتیناتم از جاکفشی بیار...
همون جوری که داری می ری حیاط و خمیازه هاست که داری می کشی فک میکنی صدای اخ جون اخ جون گفتن داداشیه به یک ساعت بیشتر بیدار موندن می ارزه...