زمستان تمام شد.تو؟نیامدی
بعد از کلی سرانداختن و شکافتن بالاخره یاد گرفتم،یاد گرفتم که یکی از رو یکی از زیر.هر یه ردیفی که می بافم،میل رو می گیرم دور تا ببینم این دونه های خاکستری پشت سر هم چطوری وایمیسن؟...
تلویزیون روشنه و اقایه خبرگذاری هوای بارانی برامون پیش بینی می کنه
زمزمه می کنم
فردا به احتمال قوی باران خواهد امد،تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی ا ید.با اینهمه دیروز پی صدایی ساده که گفته بود بیا،رفتم...
لبخند می زنمو پیش خودم می گم یعنی می شه توی ِ روز به کلمه ای بخورمو چیزی از شعرایه سید علی صالحی یادم نیاد؟
اقایه مغازه دار گفته بود:چه رنگی می خواین خانوم؟
گفته بودم واسه شال گردن مردونه می خوام...چه رنگی ؟ شروع کرده بوده بودم رنگ ردیف کامواهایه ساده رو شمرده ن....سرمه ای،کرم،زرشکی،مشکی،صورتی،ابی لاجوردی..خاکستری...خاکستری بدین اقا
گفته بود چند کلاف؟گفته بودم نمی دونم،خودتون بدین
گفته بود قدش بلنده یا کوتاه؟
قدت بلنده یا کوتاه؟...نمی دونم،نمی دونم اقاهه،اخه هنوز که ندیدمت که بدونم قدت بلنده یا کوتاه
گفته بودم:به اندازه ی یه شالگردن معمولی می خوام اقا،نه،نه،بلندتر از یه شال گردن معمولی..شعره مال ِ کی بود؟..
بگذار تمام شهر
همین اول مرداد
به کامواهای ِ سرمه ای و ابی اسمانی من بخندند
چشم روی هم بگذارند دی شده
دسته های شال گردن تو امسال باید به زمین برسد
این اومده بود تو ذهنم که خواسته بودم انقدری بم کاموا بده که شال گردنت بلندتر از مال ِ بقیه باشه...
ساعت 4 بعد از ظهر وگذشته و من هنوز ناهار نخوردمو از بالا رفتن شال گردن تو از ذوق سیر شدم...
راستی اقاهه،یه روزی که عاشقتون شدم ،یادم بیاندازید که این شال گردن رو بدم بهتون،بعد همین طور که لیوان شیر گرم رو می دم دستتون،خودم شال گردن رو بپیچم دور گردنتون تا سرما نخورید،قول بدید بذارید یواشکی زیر گوشتونو ببوسم،قول می دم جای رژم روی صورت تازه شیو شده تون نمونه...