لوس و ننر می شویم...
گفته بودم می ایی؟
گفته بودی نه
گفته بودم بیا
سکوت کرده بودی،دانسته بودی از ان وقت های دلتنگی ست که کی اش مهم نیست، که امدنت مهم است
گفته بود داری گریه می کنی؟
دماغمو کشیده بودم بالا و دونه های اشکمو با سر انگشتام پاک کرده بودمو گفته بودم نچ
گفته بود می یاد...شاید دیر،شاید خیلی دیر اما می یاد
ساعت 11 رو گذشته و نیومده بود،لباسامو از تنم در اورده بودم، پیراهن خواب بلند سفیده که گلایه بنفش داره تنم کرده بودم...پیراهن خوابه مخصوص روزایه تنهایی رو،بی حوصلگی رو،روزایی که حوصله ی دلبری و لوندی نداری رو...موهامو به دو طرف شونه کرده بودمو خیلی شل از هر طرف بسته بودمش،به دختره ی مو خرگوشی توی اینه که بهش می گفتی پق می زد زیر گریه زبونمو دراوردمو کتاب به دست رفتم تو تخت...
کتاب خوب بودو وب می رفتم جلو.100صفحه شدو نیومد..ساعت شد3،گفته بود دیر گفته بود خیلی دیراما می یاد...
پامو می کنم تو دمپایی هایه نرمالویه کفش دوزکیمو می رم اشپزخونه تا یه لیوان ابمیوه واسه خودم بریزم...صدای چرخیدن کلید توی در می یاد..درو باز نکرده می پرم جلوی در،هنوز بغلش نکرده با یه بسته تو دستش برمی خورم....ماچش نکرده می شینم سر پاکتی که برام اورده...توش؟یه عروسک گنده س با کتاب "بار دیگر شهری را که دوست می داشتم..."
همین جوری که کنارش دراز کشیدمو محکم بغلش کردم.می خنده و می گه:به اقایه فروشنده گفتم یه عروسک کی خوام می گه فروشنده پرسیده دخترتون چند سالشه؟یه بوس از لپم می کنه و می گه :گفتم 22-23 سالشه ظاهرن...
می خندمو نیشگونش می گیرم...ازش می خوام کتاب رو برام بخونه....
نگام می کنه و می گه می دونی چرا اینو برات خریدم؟
ابروهامو می دم بالا که یعنی چرا
می گه چون می دونم اون دلت باز بی دلیل هوای گریه ش گرفته،برات از نادر ابراهیمی خریدم که به بهونه ی حسایه تویه کتابه،بی هیچ خجالتی از من و سنت بنای زار زار رو بذاری
خودمو بیشتر تو بغلش جا می کنمو صدای بم و خش دارش می پیچه تو گوشم:
بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را ازار می دهد...