دور نشستم ازش....گفته دوستم داره.من اما نگفتم بش که دارم دوستش می دارم.گفتم که دوستش ندارم.عین همین جمله رو بش گفتم؟اوهوم...نمی خوام وقتی می ره جای رفتنش زخم شه،هر روز صبح که بیدار می شم 3بار می گم دوستش ندارم...دروغ می گم؟اوهوم...من روزی 3 بار به خودم دروغ می گم.

واسه باهاش بودن هیچ تلاشی نمی کنم.بودن باهاش لذتبخشه؟ بودن با هیچ کس تا حالا انقدر برام لذتبخش نبوده...تضمین دادم به با اون بودن؟نه..تضمین خواستم؟..هه هه

داره حرف می زنه.لحن صداش رو دارم مزه مزه می کنم.از کلاس فرانسه ش می گه...میره اشپزخونه 2تا لیوان چایی می ریزه میاره می ذاره رو میز باز دور می شینه...گارد دارم؟اوهوم دارم.انقدر گارد دارم که رو مبل بغل من نیتونه بشینه...از دوستاش می گه که در مورد مهاجرت حرف می زدن لیوان چایی رو برمی دارم با یه خیال راحتی که این که قصد رفتن نداره...دوستاشن که می خوان بره...می گه مدارکشو ترجمه کرده و فرستاده.می گه می خواد بره کانادا.از راه کبک...تو دلم می گم خب این اقاهه که خیلی به من ربطی نداره.پس اگه بره هم خیلی مهم نیس...بغضم می گیره...گریه ها رو قورت می دم نه می تونم لیوان چایی رو نگه دارم نه می تونم بذارم رو میز...می گه اصلن دوست نداره بره...اما کاراش رو داره انجام می ده...که اگه بشه،رفتنش می مونه واسه 4 سال دیگه...پرستویه انکار کننده ی توم شونه هاشو می ندازه بالا و می گه من که دوستش ندارم...

چسبیدم بهش...بلوزش رژی شده.بش می گم .می خنده می گه جاش خوشمزه بود.می گه تو نمی مونی نه؟ادم موندن نیستی؟...می گم نه...می گه حتی با من؟می گه دوستم نداری؟...می گم نه...به خودش فشارم می ده و می گه به همین صراحت دوستم نداره...

دارم می رم...می گم کاری نکن که دوستت بدارم پسر

چرت گفتم.اقاهه همه ی کاراشو کرده