هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
چهار راه جمهوریم...اخر هفته و روزای ِ خریده عیده و خیابونا شلوغ.اتوبوس تقریبن می شه گفت حرکتی نمی کنه.ساعت 7عصره/شبه.هواییه که تاریکیش از روشنیش بیشتره و از بارونا یه صبح تا حالا فقط خیابونایه خیس مونده.لبهامو مزه مزه می کنم همیشه فکر می کردم اولین بوسه ها فرق دارن...فرق نداشتن؟نیدونم...گفته بود اینجوری نگو نیدونم که ادم جز خوردنت کاره دیگه ای نمی تونه کنه.بلوزمو از زیره تنش کشیده بودم بیرونو همین جوری که یقه ی بلوزو از سرم رد کرده بودم با انگشت پا کامپیوتر رو روشن کرده بودم .شکنجه گر داریوش رو پلی کرده بودم...الانم پشت همین چراغ قرمز که دل دل می کنم دیر نشه و زودتر برسم خونه دارم شکنجه گر رو گوش می کنم...لا به لای ِ هم اغوشیا گفته بود پرستو فکر می کنی الان من دارم خیلی لذت می برم دختر؟نه ، نه بخدا.عزیزه دلم.چرا قفل می کنی وقتی بغلت می کنم؟راست گفته بود.تا بهم دست که می زنه غرق می شم...می بوستم می بوستم و من غرق می شم و غرق می شم...با دستاش موهامو از رو صورتم زده کنار و پیشونیمو بوسیده و گفته صبر می کنم ... سیگا رروشن کرده بودم که فکر نکنم به اینکه چرا تا کنارش دراز می کشم بدنم لمس می شه و یخ می زنم؟ ...می دونم می دونم چرا اینجوریه. اقاهه خیلی خوبه خیلی خوبه انقد خوبه که اگه بره تحمل رفتنش رو ندارم..اغشته ش نمی شم که خراب نشم...که درد نکشم ..نگرانش نمی شم تا زنده بمونم تا دوباره یه تیکه از قلبم با رفتنش کنده نشه...بد خلقی می کنم باهاش.لبخند می زنه که می فهمم همه ی اینا فیلمته خره...اقاهه خیلی بزرگه خیلی ...داریوش می گه زخم نمی زنی به من تا مبتلا ترم کنی ...با همه ی اشتیاق وتمایلی که وقتایی که نیس بهش دارم وقتی می رسم بهش طوری رفتار می کنم که انگار مکان و زمان فراموشم می شه...انگار چشمام بازه و ذهنم و حسام از حرکت می ایستن.انگار با چشمایه باز بیهوش می شم.وقتی که لبهاش رو می ذاره روی لبهام ،لبهام هیچ حرکتی نمی تونن بکنن اقایه مربی فیلم black swanتویه ذهنم داد می زنه open your mouse. open your mouse اما نیتونم...هنوز پشت ترافیکم...اهنگ رو ریپیته...
باید خودمو بش نزدیک کنم.باید باید این باید واسه خودمه واسه خودمه که از تک تک لحظه های ِ با اون بودن لذت ببرم که از بوسیدنش که از بوییدنش باید از رفتنش خراب شم که از بوسیدنش مرزایه لذت رو رد کنم...اقاهه می ارزه؟نیدونم نیدونم...اقاهه در عقب اتوبوس رو می زنه تا هر کی می خواد خارج از ایستگاه پیاده شه...لباس زیر فروشیه مادام رو می بینم.تو یه لحظه تصمیم می گیرم که پیاده شم که برم برای ِ لحظات با اون بودن و با او امیختن لباس زیر خوشگل بخرم...باید یه قدم بردارم...یه قدم واسه خودم.وواسه لذت بردن از لحظات خودم...گیرم بعد از رفتنش اشک هم خواهم ریخت...
میخوام شروع کنم به قدم برداشتن.میخوام شروع کنم قدم هایه خودم رو به روش خودم برداشتن و برم جلو...فکر کنم اقاهه خیلی قدم برداشته من؟در حد تاتی تاتی ...
پیاده می شم
***عنوان از سید علی صالحی