"باهم"خوابیدن
داره اب تنگ ماهی رو عوض می کنه.کنارش وایسادم...به نظم و ارامشی که تو همه ی زندگیش و کارش داره حتی تو شستن تنگ هم،دارم نگاه می کنم...پرسیده چایی می خوایی؟گفتم نه و دور شدم ازش...از تو هال داد زدم من می رم دستشویی...سیفون رو می کشم و مایع دستشویی ابی رنگ رو که هم رنگ گلایه رز ِ جلویه اینه و کاشیایه دستشوییه چکوندم تو دستمو شیر اب رو باز کردم...از یه جایی به بعد انگار دیگه حواسم به دست شستن و شیر ِ اب ِ باز نیست....به دلتنگیه دارم فکر می کنم که همه ی این 13 روز، گذشت لحظه به لحظه ش رو حس کرده بودم...به شال ترکمن کرم- قهوه ای که از مسافرت 2-3روزه ای که رفته بوده برام خریده ...به لقمه هایه کوچیک نون و تخم مرغی که نمک می پاشید و می گرفت جلوم...شیر اب رو می بندم...دراز کشیده،چشماش بستش...می گم خوابی؟می گه خوابم...می خوام که خواب نباشیم...خوابم میاد؟خیلی..
صداش رو بچگونه می کنه و می گه صبحم که اومدیم بخوابیم که نشد،فقط نیم ساعت...صبحش خواسته بودیم که بخوابیم.خوابیده بودیمم حتی،چشمام هم بسته شده بود حتی تر.اما سردم شده بود.خواسته بودم پتو بکشه روم.پتو کشیده بود روی من،پتو کشیده شده بود روی ِ سرم...پتو رو کشیده بودم روی ِ سرش و خزیده بودم روش...نخوابیده بودیم صبح...
گفته بود که بخوابیم و من ترسیده بودم...ازچی؟از اینکه مامان گفته بود پیش پرستو نمی شه خوابید.تا چشماش گرم می شه شروع می کنه به حرف زدن و لگد پرونی کردن.می دونستم که مامان راست می گه صبحا که بیدار می شدم ، جایی نبودم که شب قبل دراز کشیده بودم.دلم نمی خواست بدونه که خوابیدنم چه شکلیه...که چه بد شکلیه...
با انگشتام لای ِ پلکایه بسته ش رو باز کرده بودم که نخوابیم،سرم رو گذاشته بود روی ِ سینه ش و دستاش رو حلقه کرده بود دور بدنم که بخوابیم...فکر کرده بودم بغل کسی خوابم نمی بره...تو ذهنم غر زده بودم که عادت دارم سرم رو روی ِ بالش صورتی خرسی خودم بذارم نه روی ِ هر بالشی.نفس های ِ اروم شمرده ش که به صورتم می خورد می گفت که نمی شه از بغلش بلند شد...تو دلم غرغر کرده بودم که اگه اون بخوابه و من خوابم نبره تا اون بیدار شه که تو حصار دستاش خفه می شم و حوصله م سر می ره... با چشمای ِ بسته پیشونیمو بوسیده بود ...
با بوسیدنایه لاله ی گوشم ،پلاکامو سنگین از هم باز کرده بودم.تو گوشم زمزمه کرده بود که ساعت پنجه،دیرت نشه...تو بغلش تکون نخورده بودم و همه ی لحظه هایی که خواب بوده،باهاش خوابیده بودم...
همین جوری که تو بغلشم و ریز ریز داره می بوستم فک می کنم که هر کس باید اقاهه ی بغل دار ِ خودش رو داشته باشه...که بلد باشه انقد نرم و یواش بغلش بگیره که خوابش کنه...که بلد باشه بعد ِ خواب بوسایه ریز ریز رو از کجاها کنه...