اماده می شویم حتی...
2روزه ازش خبر ندارم/ازم خبر نداره...تو این چند وقته حسابی از جزیره م دور بودم نه اینکه با اون باشم نه لزومن اما بودنش طوری بوده که حتی تو نبودنهاش نشده برگردم جزیره م...کله م رو کردم تو جزیره م دارم گرد و خاکش رو می گیرم...اینجور که بوش می یاد به نقطه ی پایان با هم بودنهامون رسیدیم..من نه، اون رسیده...لابد...گوشیمو تکوندم، شجریان مونده و مهسا وحدت و دلکش و نامجو...ناخونامو سوهان کشیدم ،لاکایه جیغمو گذاشتم دمه دست تر...مانتو راحتامو از تو کمد در اوردم اویزون کردم از چوب لباسی...کتابایی که باهم خریدیمو گردگیری کردم.صفحه ی اول یکیش نوشتم: پیتزا پنتری-نشر ثالث-بوسه روی ِ دست-بادها اشکها سردرگمی ها...
چیزی توم تکون نمی خوره،تو چشمام هم لابد... دوش گرفتم،کوله پشتیمو خالی کردم...اسپری و عطر و کیف بزرگ لوازم ارایش که نکنه بی برنامه زنگ بزنه و بخواد پیشش باشمو نکنه اویزون و به خود نرسیده پیشش برم و که این کیف که هیچ وقت همراهم نبود رو میذارم خونه..."به من مربوط نیست" جومپا لاهیری رو بر می دارم.کیف پولم رو و روان نویسامو دفتر سفیده رو...
منتظر طوفانم،باید فقط وسایل ضروریو بردارم.باید سبک باشه کوله پشتیم که بتونم از زیر اوار زنده بیرون بیام..
زنگ زدم به خانومه که برام اپیلاسیون می کنه،ازش وقت گرفتم...نکنه که بی برنامه زنگ بزنه و بخواد پیشش باشمو من ...