بادوم هندی و گل مریمم دوست دارن ایشون....
مامانه میناهه رو دوست دارم...از کی اینجوری شد؟
از وقتی که کتابایی که برای ِ میناهه می بردم تا بخونه و میناهه نمی خوند و می گفت مامان خوند ...
از وقتی که بعد از یک سالی که از دوستیم با میناهه گذشته بود،میناهه دیگه بطور مستقیم می گفت پری مامان ازت خواسته براش کتاب بیاری...
از وقتی که مامانش انقد بم لطف داشت که کتابایه داداشی که تو سن بیست و خرده ای فوت کرده بود و توی ِ کارتن جمع کرده بود و یه جورایی عزیز کرده هاش بود برام خاکشونو گرفت و از میناهه فرستاد تا همه ی هدایت ها و چوبک ها و... رو چاپ قدیمشون رو بخونم...
از وقتی که شبا که زنگ می زدم خونه ی میناهه صدای ِ جابه جا کردن ظرفا بود که تق و تق بهم می خوردن و میناهه می گفت مامانه و شوخی من بود که زنگ می زدم می گفتم مینا به مامان بگو اهنگ بزنه برامون،میناهه بلند گفتتش و سرخ شدن من بود از پشت تلفن...
از وقتی که دقت مامان ِ میناهه بود روی ِ رفتار من هر وقت که می یومدم خونشون. مینا نگا پرستو چقد مرتب شالشو تا کرده و از دسته ی مبل اویزون کرده...نگا کفشاشو که از پاش در اورده جفت کرده گذاشته کنار در....
از وقتی که مسج زده بودم به میناهه:که پرستو رو چطور می شناسی؟ که میناهه واسه مامانش خونده بود و جواب ِ مامان ِ میناهه بود:بسیار عمیق و اهل مطالعه و بزرگتر از سن خودش....
از وقتی که مامان ِ میناهه زنگ زد و بخاطر مرتب کردن اتاق میناهه تو تایمی که سرکار بود و اومده بود اتاق تمیز میناهه رو دیده بودو تعجبش شده بود و ازم تشکر کرد...
از وقتی که هر وقت میناهه می گفت با پرستوام و من واسه اینکه خاطر جمع باشه بلند می گفتم دروغ نمی گه و با منه ،خیالش راحت می شد...
از وقتی که براش پسته ی تر خریدم و با بادکنک زرد باد شده براش گذاشته بودم تو خونه و وقتی از سرکار برگشته بود لبخندش شده بود...
از وقتی که میناهه دونه دونه رفتارایه منو که می دید هی حیرتش می شد و می گفت دختر تو باید بچه ی مامانه من می شدی نه من،هی از شباهت رفتارا و اخلاقایه من با مامان ِ چهل و خرده ای ساله ش می گفت...
از وقتی که...
از میناهه که دور شدم چند باری وقتی که مطمئن بودم میناهه خونه نیست زنگ زدم اما مامانش هم خونه نبود...
چند شب پیشا میناهه مسج زده:خانوم مامان شکایت می کنن که دوستت دارم های ِ پرستو همین بود؟همین قدر دور و همین قدر بی معرفت؟
به میناهه مسج زدم و گفتم بلند بلند بخونتش:
دکتر شریعتی:من ادعا نمی کنم که همیشه به یاد انهایی که دوستشان دارم،هستم.اما ادعا می کنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم...
و جواب ِ مامان ِ میناهه که از دست زبون تو دختر...