مامان در کمدم رو باز کرده،داره دونه رونه لباسا رو می کشه بیرون وراندازشون می کنه و لباسایی که باید برن تو چمدون برای ِ هوای ِ سرد ِ سال بعدولباسایی که تشخیص می ده دیگه مناسب پوشیدن نیست و به قول خودش رنگ و رویی واسه ش نمونده و می ذاره تو پلاستیک مشکی بزرگی که تقریبن تا نیمه پر شده و من دمر دراز کشیدم روی ِ زمین و "مترجم دردها "ج.مپا لاهیری جلوم بازه و یه جورایی هر خطش رو به جای خوندن،دارم می بلعم که جومپا لاهیری شده نویسنده ی این روزایه من. که منی که خیلی ادم داستانه کوتاه خوندن نبودم دارم دونه دونه داستان کوتاهاشو مزه مزه می کنم که اصلن انگاری کاراکترایه هر داستانش کلی زندگانی و داستان بلنده واسه خودش که بعد تموم شدن هر داستان هنوز تو ذهنه من واسه خودشون زندگی می کنن...

مانتو سفید خال خال دون دون مشکیه رو کشیده بیرون ،می گهاون دکمه روی ِ میز کامپیوتر براین مانتوته؟این مانتوت بمونه؟رنگ سفید مانتو و جمله ی مامان انگاری می شن دو تا دست که شونه هامو گرفتن و من و از حال و هوای کتاب می کشن بیرون،می شن یه سطل اب سرد که خالی می شه روی سرم،می گم اوهوم ،بمونه و باز مامان پشت به من،سرش رو می کنه تو کمد و من؟

من یاد اخرین باری می افتم که این مانتوهه تنم بود،27اسفند...که شالمو از سرم در اورده بودم و از جالباسی پشت در اویزون کرده بودمو کتابایه روی میز و ست لوازم تحریر زرشکی تیره رنگ رو زده بودم کنار ،انگشتم رو کشیده بودم روی ِ میز که ببینم خاک روی ِ میز نشسته یا نه و نشسته بودم روی میز...با بی حوصلگی کش موهامو باز کرده بودمو موهای ِ نمدار ِ از حموم 2 ساعت قبل از اومدن پیشش رو به چپ و راست تکون داده بدم و صداش کرده بودم که بیاد تو اتاق...که رفته بود اشپزخونه که کتری رو پر اب کنه بذاره برایه چایی و با ظرف اجیل برگشته بود پیشم..پاکت کادویی که به مناسبت سال نو براش خریده بودم گرفته بودم جلوش و تو دل خدا خدا می کردم که خوشش بیاد...قبل از اومدن بود که رفته بودم تو مغازه و گفته بودم ببخشید خانوم من اولین باره که واسه یه اقا دارم کادو می خرم،می شه کمکم کنید؟گفته بود چی می خواید؟گفته بودم یه سِت ِ بوداربهم بدین و شروع کرده بودم به بو کردن مارکایه مختلف مردونه و مکث کرده بودم روی نیوآ و با خانومه شمرده بودیم همه ی چیزایه بوداری که می شه واسه یه اقا خرید ،یه ست ابی تیره رنگ نیوآ که از افتر شیو گرفته تا فوم اصلاح و مام و کرم و اسپری و صابون و...گذاشته بودیمشون تو یه پاکت مشکی-ابی،اخر سر خانومه گفته بود حالا که داری می ری پیشش یه رژ پر رنگتر واسه خودت بخر و یه چشمک تحویلم داده بود و حالا که رو به روش وایسادم لبامو بهم می مالیدم که رنگ رژش یکسان پخش شه رو لبام...

اخرین چیزی که اقاهه از تویه پاکت می اره بیرون کارت تبریک زرافه دارِ زرد رنگه که توش نوشته بودم بهارانت خجسته و همون طوری که به اقا زرافه ی روی کارت لبخند می زد بم نزدیکتر می شد و نمی دونم اول من بودم یا اون که تنم رو نزدیکتر کردم بش اما یادمه اول لبایه اون بود که بغل گوشم شروع کرد به زمزمه کردن که مرسی خوشگله و شروع کرد به بویین موهای ِ نمدارمو و بوسیدن لبایه مشتاقم...لابه لای ِ بوسیدن و کندن لباسام از تنم بود که دکمه ی این مانتوهه کنده شده بود...

ناخوداگاه واسه مزه کردن طعم لباش،زبونمو می کشم رو لبام،چیزی از مزه ی لباش از 40-50 روز پیش  

نمونده..