بعضی وقتا پیش میاد...اما فقط بعضی وقتا
از صبح نمی دونستم سر چی عصبانی هستم،از دست
خودم از دست بابک از مرگ اقاجون از چی؟؟؟از نوع رابطه ای که با بابک برقرار کردم و
اجازه دادم تا منو به جایی ببره که سر سختانه مقابلش می ایستادمو ادمایی با این جور
روابطو بیمار جنسی می دونستمو تحریمشون می کردم یا از اینکه نتونستم روی حرف خودم
وایسمو شکست خوردم .عصبانی بودم شاید به این دلیل حتی بعدش هم از بابک بدم نیومده
بود که وقتی زنگ زدم تا همه ی تقصیرارو گردن اون بندازمو اون و مقصر بدونم و سرش
داد بزنمو فحشش بدمو دعوا کنم تنها تونستم بگم سلامو قطع کنم چون می دونستم خودمم
لذتمو برده بودم و یه طرف ماجرا من بودم که می تونستم اجازه ندم بهش که پیش بره هر
چند اون یکه تاز بود منم چیزی به نام اختیار داشتم .تنها یاد یه تیکه از فیلم لاست
افتادم اون لحظه ای که کیت خیلی درهم و خسته بود وقتی جک و دید بی اختیار بغلش
کردو حریصانه بوسش کرد و بعدش دویدو ازش دور شد در صورتی که نسبت به جک همچین حسی
نداشت بعدش ازش بابت این رفتارش عذر خواست....یاد یه تیکه هایی از کتاب "ورونیکا
تصمیم می گیرد بمیرد"اونجاهایی که ورونیکا در برابر ادوارد خودشو ارضا کرد....که
خوب ادم بعضی وقتا کارایی رو می کنه که نباید اما می کنه دیگه.....ارومتر شدم زمانی
که با بابک چت کردم و باهاش حرف زدم و دلایل خودمو عقاید خودمو گفتم و گفتمو گفتم و
اینبار تنها زمانی بود که احساس کردم که حرفام که نظرات و عقایدم چقدر خوب شکل
گرفتن و منطقی و درستن...و زمانی حس سبک شدن کردم که بابک با اون همه دلایل و اما
ها و اگرهاش اخرش گفت باید بیشتر رو حرفات فک کنم شاید من اشتباه می
کنم....
دوش گرفتم و واسه شام سوپ ورمیشل درس کردم
همون طور که خودم دوس دارم بدون رب با سیب زمینی درشت و ساقه ی کرفس و با فلفل زیاد
بعدش یه نسکافه واسه خودم درس کردم چراغا رو خاموش کردم پرده هارو کشیدم از بین
فایلای اهنگام ،فایل پیانو رو انتخاب کردم و بین خوندن کتاب عادت می کنیم و دیدن
لاست و یا لیلا و خوندن وبلاگ کیوان،گزینه ی اخرو انتخاب کردم تا مثل همیشه با
خوندن وبش اروم شم....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی ۱۳۸۸ ساعت 21:38 توسط پرستو
|