لذتی می بریم بس لذتناک ک ک ک
وقتی که بش گفتم امروز باهم باشیم فک نمی کردم جوابش باشه ،باشه. عصرش قرار ملاقات با یه اقایی رو داشتم که هیچ تمایلی واسه با او بودن نداشتم، ارایش لباس و صورتی داشتم که زیادی رسمی بود و زیادی معذب...
نزدکترین و دم دست ترین کافه رو واسه رفتن انتخاب کردم.دفعه ی دومی بود که می رفتم ...تازه این دفعه بود که فهمیدم چقد دوستش دارم که لابه لای کلی هیاهو و بی ریختی شهر، تو طبقه ی دوم یه مجتمع زشت....
از رومیزی هایه پیچازی قرمز و مشکیش و تو در تو بودن فضایه کافه و طاقچه ای که بوی عود نرم و ملایمی از توی یه جا عودی که نقش بودای ِ چاق و خندون داشت بینیمو ناجور غلغلک می داد و یه چیزی تو دلمو هم....بالکنی که دو تا صندلی لهستانی و زیرسیگاری هایی که توشون قهوه ی سوخته ریخته بود و ردیف گلدونهایه سفید و درختچه هایه کوتاه و سبزرنگش و تخته سیاهی که با گچایه رنگانگ و تخت پاک کنی که برات گذاشته و این فرصت و بت می ده هر چی تو ذهنت وول می خوره و بلند بلند روش بنویسی و در اخرکتابخونه ی خیلییییییی خوبه دو2-3طبقه ای که تو یه فرو رفتگی دیوار جا خوش کرده و داره کتابایی رو که دل هرجایی من دامنشو از دست داد و دونه دونه کتابا رو می کشید بیرون و با دیدن اسم کتابا دلش ناجور غنج می رفت و نتونست جلوی خودش رو بگیره و "سور بز" نوشته" ماریو بارگاس یوسا" به دست رفتم جلوی اقایه کافه دار و گفتم؟یعنی کتاباتونو به بچه ها می دید که ببرن بخونن؟می دونستم که نیست همچین چیزی...گفت نه،بچه ها می برن و برنمی گردونن یه مکثی کرد و گفت البته به شما می تونم بدم...خنده م شد لبایه کش اومدم از این ور صورتم به اون ور بناگوشم که حتی به پشت گوشهامم می رسید...گفتم کارت دانشجویی واسه تضمین خوبه؟ گفت:قول می دی که برام برمی گردونی یه تضمین محکمه،ن؟
دست راستمو بردم بالا و "سور بز" بدست گفتم قول می دم و شماره همراهمو براش یادداشت کردم و همون جوری که بلند بلند خداحفظی می کردم پله ها رو دوتایکی کنون می رفتم پایین گفتم پرستو ام
***
کلافه شده بودم،بنزین نداشتمو بیشتر از نیم ساعت بود که تو گرما منتظر برگشت داداش کوچولوئه و مامان از مطب دکتر بودم و نیتونستم کولر ماشین رو روشن کنم ...ذرات عصبانیت داشتن تو خونم غل می خوردن و شروع کرده بودم به ضرب گرفتن رو فرمونو تو هم کردن اخمام ....یاد کتابی که صبی از کافه گرفته بودم افتادم و بدنمو کش دادمو از صندلی پشت کوله مو برداشتمو کتاب رو که تو لحظه ی اخری که از خونه داشتیم می یومدیم بیرون گذاشته بودم تو کیفمو برداشتمو صفحه ی اولشو باز کردم :
"اورانیا.پدر و مادر چندان لطفی در حق اش نکرده بودند،نامش ادم را به یاد سیاره ای در اسمان یا فلزی معدنی می انداخت، به یاد همه چیز مگر زنی بلند بالا و خوش سیما با پوست افتاب سوخته و چشم های درشت و سیاه کم و بیش غمگین که از توی اینه به او نگاه می کرد... "
2روزه که سرمو از روی صفحه های کتاب بلند نکرده مو لحظات خواب اور ظهر و دم دمایه غروبو با چای و نسکافه سر کردم که خوابایه بی موقع جلویه خوندنامو نگیره....که لذتی داره خوندن این کتاب