خسته ام ری را...باز خسته ا م
-و حالا اینجاییم
من،خسرو و شما خواهران عزادارم
به جنازه ی ِ خسرو نگاه می کنید و اشک می ریزید
به قصه ی من گوش می دهید و اشک می ریزید
و من از پس ِ پرده ی اشکها به چشمانتان خیره می شوم
این اشکها برای ِ من است؟شیرین؟
یا برای ِ شیرینی که در وجود هر یک از شما نهفته؟
شیرینی که از زندگیش نه نصیبی برد نه خیری دید؟عاشق شد و هیچ کس خریدار عشقش نشد
تنها بود و هیچ کس تنهاییش را باور نکرد
و فقط وقتی که می میرد همه به یاد ِ دخترکی می افتند که عاشق بازی باران و افتاب بود و رنگین کمانی که در چشمهایش حلقه می بست و قطره های ِ اشکی که به هفت رنگ در می امدند
اه،خسته ام
خسته ام خواهران ِ غمگین ِ من
و تنها یک دشنه،یک دشنه ی کوچک خستگی اینهمه سال را از تنم بیرون می کند...
اه.....
شیرین/عباس کیارستمی...
دوست داشتم صحنه های ِ فیلم هم مثل ورقه هایه کتاب بودو کنار خستگیایه شیرین می نوشتم می فهممت ...می فهممت...که...که فقط پا به پای ِ اه های ِ از سر حسرت شیرین و بغض صداش و خسته گقتنهاش اشک ریختم...مث همه ی بازیگرای ِ خانوم ِ توی ِ فیلم...