عزیز جونم قول بده دنیامو ترک نکنی...
اصلنم غمگین نبودم...هیچ اتفاق ناراحت کننده و غمناکی حول و حوشم رخ نداده بود...نه کسی دلخورم کرده بود نه دوستی بم خرده گرفته بود...کلی فیلم داشتم و کلی پولک و ستاره و حبابایه رنگی دور و ورم داشتن پرسه می زدن بس که خوندن "دو دنیا" ی گلی ترقی منو تو خوشی غرق کرده بود...اصلن مثل کارتون "شکارچی اژدها" سوار یه دونه از این سیاره هایه سبز و خوشبخت ِ ته کارتون شده بودم بس که حس کرده بودم مزه ی خاطره هایه این خانوم رو...بس که فیلم "شیرین" رسوخ کرده بود تو تنم......که اصلن بابا این اهنگایه "ابی" خوب بودن برام ،کلن تو اینجا ها نبودم ...واسه خودم بودم.تمرینایه ریاضی دار حل می کردم و عشق می کردم تو دنیایه خودم...که مسکن می خوردمو می نشستم به زندگی کردن...که یهو،خوابیدم...خوابیدم بلند شدم...انگاری وقتی خواب بودم حباب ِ دنیام ترکید، که بیدار شدم خسته بودم،که چشمام باز می سوخت که انگاری یه باد منو از سیاره م تالاپی پرت کرده بود رو زمین...دلم بیرون خواست،دلم خونه نمی خواست.دلم حوصله ش سر رفت...بعد هر چی با مامان فکر کردیم کجا بریم؟ هی می رسیدم به خونه ی عزیزجون که هی می گفتیم ای بابا ،عزیزجون که رفته مسافرت.که هرچی پیشنهاد داده می شد یه نچی می گفتیم وباز دلمون خونه ی عزیزجون رو می خواست...
بعد وسط این حوصله سر رفتنا یه چیز وحشتناکی کشف کردیم با مامان، که اگه عزیزجون نباشه ما جایی واسه رفتن نداریم.جایی نداریم که دوستمون داشته باشه و هر جمعه بدونه اینکه بدونه ما می ریم یا نه از صبحش غذا می پزه،بدونه اینکه بدونه حتی واسه ناهار می ریم یا شام...که شده حتی نرفتیمو جمعه هم تموم شده و غذایی که واسه 5نفر ما پخته ،تمام هفته خوردتش...بعد همین جوری که لم داده بودم پیش مامان بغضم شد، اینکه یه روزی عزیزجون دیگه نباشه شد یه بغض و پیچید تو گلوم...دیگه حتی فکر کردن به خونه ی شمیران گلی ترقی هم حالمو خوب نکرد،که شوخی هایه مامان هم اشکامو خشک نکرد،حس وحشتناکه اینکه ممکنه یه روز عزیزجون نباشه رو قایم نکرد...حتی شنیدن صدای شاد و سرخوش از کیفه عزیزجون هم جای اروم کردنم گریه هامو تبدیل به هق هق کرد....که"ابی" رو پلی کردم،صداش رو زیاد کردم ،حوله م رو برداشتم ، رفتم دوش بگیرم...
از اینجایی که من هستم تمام شهر معلومه
کنارم خیلیا هستن،دلم پیش ِ تو ارومه
...