زرافه ی عاشقی که منم
بعضی حسا هستن که وقتی هستن سراسر دردن،سراسر....لذت هم دارن؟ ن،بیشتر شبیه حسرتن...اون درده هم از سره حسرته...وقتی هستن،گریه داری،چشم انتظاری...تو حول و ولایه شدنها و نشدنهایی...دنبال نشونه ای،از تک تک کائنات انتظار معجزه و نشونه داری...حتی به جهت نگاه ها،مسیر قدم ها،رنگ لبخنده،به...به خیلی چیزا توجه داری چون دنبال نشونه ای...چه نشونه ها باشن چه نباشن اما تو درد داری...بغض...انتظار،انتظار خفه کننده ای داری...
بیشتر شبیه غصه ای...راستشو بگم؟ وقتی این حسه رو داری،کلمه ای به نام بی تفاوتی ،کلمه ای به نام رهایی رو گم می کنی...اخ که وقتی این حسه نباشه،نمی دونی طپش دل یعنی چی؟ اخ که نمی دونی به هیجان اومدن یعنی چی،دل اشوبه یعنی چی. که هیچ لحظه ای گذرش با نگذشتن لحظه ی پیشش همچین توفیری نداره...اما ،اما الان می خوای لحظه ها بگذرن،بگذرن واسه رسیدن و وایسن تو رسیدنها...اگه رسیدنی باشه،اگه...
الان زنده ام،درد دارم،یعنی زنده ام،منتظرم....خبر مرگم،این حالتها،جز بدترین حسا،جز بدترین حالتهاس...اما تنها حسیه که بت اجازه ی مردن نمی ده،اجازه ی موندن،اجازه ی خیره شدن،اجازه ی بیرنگ شدن بت نمی ده...درد می کشی،گریه می کنی و چیزی تو سینه ت می تپه...نه اینکه درد کشیدن رو دوست داشته باشم،زنده بودن رو دوست دارم و خانوم حکیمی بود که بم گفته بود که واسه تو که عاشق رنگهایی و داری دست و پا می زنی تا از این بی تفاوتی دربیای و طعم زندگی کردن رو بچشی، باید عاشق شی و من یک سال عاشقی رو فراموش کرده بودم...و شروع کردم به زندگی،به عاشقی...به خرانه زندگانی کردن...اخخخخخخخ حس یه زرافه رو دارم........