یادم نره این مزه ها...
عزیز جون از مسافرت برگشته و این یعنی جمعه ی این هفته جایی واسه رفتن هست...
دینگ دینگ اف اف بعد از اومدن ما،یعنی اینکه دایی اینا هم منتظر برگشت عزیزجون بودن،یعنی اخر هفته های اونها هم جز خونه ی عزیز جون جایه دیگه ای نداره...
خونه ی عزیزجون و سفره ی ناهاری که می میری از رنگا و غذاهایه خوشمزه و جورواجورش،کشک بادمجون و اش دوغ وخورش کرفس و پلوهایه زعفرونی و سبزی خوردنی که عزیز جون باید خودش از فلان مغازه بخره و خودش بگه که کدوم سبزی رو نذار،کدومو زیاد بذار و از چی کمتر. تنگ دوغی که خودش برامون درست می کنه و پودر گل و نعناش رو بین دو تا دستاش پودر می کنه و می ریزه توش...اخ که پلو زعفرونیایه عزیزجون با ته دیگایه سیب زمینی ش...اش دوغش با کوفته ریزه هایه توش و کاکوتی سرخ شده ای که خودش از باغ رفتناش جمع کرده و خشک کرده...
خونه ی عزیز جون و جمع شده خانوما با لباسایه شاد ِ صورتی و بنفش و فیروزه ای و نارنجی. رنگایی که خنده هایه صورتشون رو خوشرنگتر و جوون تر نشون می ده
خونه ی عزیز جون و بعد از ناهار و جمع شدن خانومایه بالش به بغل و لم داده تو راهرو و لیوان چای بدست که دارن از غذاهایه جدیدی که تو این هفته یاد گرفتن بهم می گن و شکایت می کنن از گرونی ارایشگا هها و تعریف می کنن از لباسایه همدیگه...عصر جمعه و طبق معمول دایی بزرگه مشغول تعمیر کردن یه جایی از این خونه ی 30ساله و صدایه غر زدن اینکه:این خونه هر جاشو درست می کنی ،فردا یه جا دیگه ش می لنگه.مامان جان بیا این خونه رو بفروش،بیا پیش خودم و دونستن اینکه عزیزجون نه این خونه رو می فروشه نه می یاد نزدیک خودش و باز از سر گرفتن تعمیرات...
خونه ی عزیز جون و عصر جمعه و ظرف پر از زرد الو و گوجه سبز و توت فرنگی و هندونه هایه خنک قاچ شده و لیوانایه خالی اب طالبی..
عصر جمعه و بساط تخته نرد و فال ورق و فنجون قهوه هایه برگشته و موچین و اینه هایه ولویه خانوما بعد از پس و پیش کردن ابروهایه همدیگه و نگاههایه از سر رضایتشون به صورتایه سرخ و خالی از مویه همدیگه..
عصر جمعه و من نشسته روبه رویه خاله جون با چشمایه بسته و نیت کردن به "تو" و برداشتن دوتا ورق و باز کردن چشماام و شنیدن گفته های خاله که:
چقد به شدنها و نشدنهایه یه موضوعی تو این هفته ها داری فکر می کنی،چقدر ذهنت درگیره؟فالت روشنه،صبر داشته باش...صبر داشته باش..
من باز مبهوت از اینکه خاله از کجا می دونه که "تو" این روزا جایی از ذهنمو درگیر خودت کردی؟ و قند اب شدن تو دل من واسه رنگ روشنی که این فال داره...
عصرایه جمعه و خونه ی عزیزجون و بویه یاس و 20 سالگی من...