از من می خوان رفتاری ،مثل رفتار همه ی ادمهایه اطرافم داشته باشم...با زندگانیم  برخوردی مث همه ی ادمایه دیگه داشته باشم...قوانینم ،نوع نگاه کردنم ،نوع رفتارم مث همه ی ادمهایه معمولیه کنارم باشه...

چطور می تونین همچین توقعی از منی که نشسته م کتاب "انجمن شاعران مرده" رو خوندم و  صحنه هایه  فیلمش شده بخشی از مِموری من،منی که ورونیکا تصمیم می گیرد رو خوندم و به نشانه هایه کیمیاگر ِ پائولو اعتقاد دارم داشته باشن؟ از منی که شعرایه زنی مث "فروغ" پر کننده ی لحظات تنهاییم بوده....

نه، اگه می بینید شبیه هم نیستم چون من رفتم بالایه میز وایسادمو از اونجا دارم دنیا رو نگاه می کنم...چون شیوه ی راه رفتن خودم رو دارم.چون قدم زدن من با قدم زدن ِ تو و امثال تویی که انگشت اتهامه غیر معمول بودن و خارج از قاعده ی خانومانه بودن سمتم گرفتید فرق داره...چون یاد گرفتم کارپه دیم باشد...که امروز رو دریابم که لعنت به این جمله ها،اما اغرار می کنم که شدن باورم  که جز این نمی تونم کاری کنم...