از کتاب خونیهام...
مهران گفت: همه اش سگ دو می زنم،برای اینکه دو نفر را با خودم بکِشم
شهلا گفت:من برای اینکه 4نفر را با خودم بکشم.بعد یکدفعه همه را ول کنم بیایم اینجا و یک نفر را اماده ی مردن کنم.ملافه هایش را عوض کنم.حمامش کنم.موهایش را شانه کنم و وقتی قرص هایش را می دهم،یادم بیفتد که ای وای این مادر است.چقدر پیر شده.و بعد مثلا از تو صحبت کنم و مادر بپرسد که حالا چه کار می کند.زنده اس؟
و من بگم اره.چرا که نه؟ و شب که برگشتم ،مادر کنار تلوویزیون نشسته باشد و بپرسد خوش گذشت؟و من بگم اره حرف زدیم،خندیدیم،یاد گذشته ها کردیم که دست همدیگر را می گرفتیم و زیر باران قدم می زدیم،یا از این گل فروشی وقتی می گذشتیم گل می خریدیم
تمام زمستان مرا گرم کن/علی خدایی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:40 توسط پرستو
|