سرانجام بلند شد،زمان رفتنش رسیده بود.

به من گفت از تو خواهشی دارم فقط یک خواهش.می خواهم بویت کنم.چون من جواب ندادم،اعتراف کرد که در همه ی این سالها دوست داشته بوی  مرا حس کند،هوای مرا نفس بکشد.با زحمت دست هایم را ته جیب ِ پالتویم نگه داشتم چون در غیر این صورت...

رفت پشت من،روی موهای من خم شد.همانطور پشت من ماند.حالم خیلی بد بود،خیلی.بعد با بینی موهایم را بو کشید،اطراف سرم را،گردنم را،با خیال راحت این کار را می کرد.نفس می کشید و نگه می داشت.دست های او هم در پشتش بود.بعد کراواتم را شل کرد و دو دکمه ی بالای پیراهن را باز کرد و با بینی سردش نفس کشید،نفس کشد،حالم خیلی بد بود،خیلی

تکان خوردم،خواستم برگردم.بلند شد،کف دست هایش را روی شانه هایم گذاشت.گفت می رود.گفت"لطفن تکان نخور و برنگرد"

-التماس می کنم.التماس می کنم

تکان نخوردم.به هر حال دلم هم نمی خواست برگردم چون نمی خواستم مرا با چشم های از اشک پف کرده و چانه ی لرزان ببیند.

مدت زیادی صبر کردم،بعد به سوی اتومبیلم رفتم....

            دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/اناگاوالدا

 

***این بویه لعنتی.این بویه لعنتی که اخر منو می کشه...