باید دکمه ی پاز زندگی رو زد،اصلن باید دنیا رو تو استند بای نگه داشت،باید حتی زمان رو هم نگه داری.لابه لای ِ همه ی دویدنهات بین دیر شدنهایه زندگانیت بین همه ی کتابایه نخونده و فیلمایه جدی و شکستایه عشقی و همه ی رسیدنها و نرسیدنها ،باید یه جا وایسی..یه جا وایسی و یه سر بزنی به لذتایه زندگیت،به اون گوشه هایی که تو فراموش کردی یا انقد بهشون سر نزدی  که خودشون قایم شدن و رفتن یه گوشه کز کردن..

باید بری لا به لای ِ رنگایه فیروزه ای و نارنجی و سبز فسفری..زرد..

باید اندازه ی یه نفس کشیدن،اندازه ی یه لبخند،یه جیغ و داد از سر کیفور شدن و بازیگوشی،زندگی جدی که واسه خودت ساختی،که نفست رو تنگ کرده و رو به اندازه ی یه نفس تازه کردن حتی ترک کنی..

باید با پسرخاله ای که وقتی ازش می پرسی ایلیا جون چند سالته؟چشماشو ریز می کنه و سرشو کج می کنه و وقتی می خواد بگه دو و نیم اب دهنش راه می یوفته گم بشی لا به لایه مداد رنگیا و همه ی دنیا رو با چند تا خط خطی نشون داد و خط خطی کرد و ذوق کرد وقتی که چند تا خط درهم رو نشون می ده و می گه پیی جون(پری جون) این تویی..که بگی ایلیا درخت چه رنگیه؟بگه ابی...که خورشید چه رنگیه؟که بگه ابی،که همه ی دنیا براش ابیه و وقتی می گی ایلیا خورشید زرده ، زرد و با تو تکرار ژرد(زرد) و مداد رنگی زرد رو بهش نشون می دی و می خندی و می گی خب حالا خورشید چه رنگیه؟ دماغشو می ده بالا و زیر چشماش چین می خوره و می گه ابی...

که  قایم می شی لابه لای ِ دیوارایه خونه ی عزیزجون و صدای ده-بیست-سی-چهل.... و سُک سُک گفتنای ِ تویه 21 ساله و ایلیم 5ساله و محمد 8 ساله و ایلیا 2.5ساله شکسته سکوت ظهر خونه رو...

که وقتی چشم گذاشتی و به عادت بچگی وقتی به 100رسیدی می گی بیام؟ایلیا داد می زنه:پیی (پری)جون من پشت بابا نیشتم(نیستم)بیا...

که صدای اهنگبیدار می کنه همه ی ادم بزرگایه خونه رو جمع می کنه دور هم.که شروع می کنن با اهنگ دم گرفتن و دست زدن و رقصیدن با شما بچه ها..که از خنده می میری وقتی که ایلیا با همه ی جدیت وایساده وسط جمع و فقط باستنشو تکون می ده و می خواد مث شما با اهنگ دم بگیره ...

که می چرخی و می رقصی و می خونی: این حس ِ قشنگ رو مدیون تو هستم

تو با منی من از عشق تو مستم...دستاتو م یگیرم مثل پرپرواز   اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز

که خنده ت می شه که شیطونی شما 4تا بچه از دیوار جدیت این ادم بزرگا رد شده و به جای خلق تنگی که خواب ظهرشون رو بهم زدیم با  یه خنده ی از ته دل واسه رقصیدن و چرخیدن ما بچه ها دارن دست می زنن...

که وقتی دارم لاک می زنم،دستایه کوچولو و تپلشو جفت می کنه رو به روم و با یه معصومیت بچه گونه می گه پیی جون منم لاش(لاک) مزنی(میزنی)؟

که میگی گور پدر دختر و پسر بودن ادما و براش لاک ابی می زنی...

که سر هر بار اتل متل بازی کردن وقتی می رسی با ایلیا که هاچین و واچین-یه-پا-تو-بر-چین می خنده و می گه پیی جون پامو نچینم(نمی چینم) وشیشه شیرشو به دهن می گیره و تو به جاش پاتو می چینی...

که وقتی موقع خداحافظی بوسش می کنی و می گی ایلیا جون خداحافظ می گه زود میام و دستشو تکون می ده و تلپ تلپ پله ها رو می ره پایین...

فکر می کنی کاش از بین همه ی ادم بزرگا،بین همه ی این دلخوشیا که یه جایه دنیا جات می ذارن و یه جا می شن نا خوشی برات،این بچه که همه ی دنیاش به پاکی ی رنگ ِ ابیه،که اشتیاق دیدنت تو چشایه گرد و کوچولوش برق می زنی وقتی از دور می بینتت بغلشو باز می کنه تا بپره تو بغلت...که وقتی نگاش می کنی و می گی ایلیا پوشک نداری؟شلوارت کو؟ فرار می کنه و می خنده و می گه خشالت نه(خجالت) می خوام شِشت (زشت) باشه..

که می میری واسه دنیاش

که کاش از همه ی دنیا این بچه رو با همه ی رنگایه ابیش داشتی...