روز تولدش را یادم هست،بودنش برایم اهمیت دارد، از ان جهت است که مبارک داشت روز بدنیا امدنش را از هفته ها پیش ذهنم بیاد اورده بود.مرور کرده بودم چیزهایی که دوستش می دارد و انتهایه همه ی شمردنها،شده بود گوشواره...

پرستویه درونم نمی گذاشت برایش گوشواره بخرم،استدلالش این بود که دخترک مردادیم،از این بَُت ،برای خود بُتکده ای ساخته است که ان چیز که در زیورالاتش خوب به چشم می خورد،گوشواره است

می دانی،برای هر کسی خدایگان زنانگی در چیزی تعریف می شود...

برای نرگس ِ من،گوشواره.ستایشش می کنم،لوندی بی نظیری دارد وقتی که اویزه های گوشواره سایه ای روی گردن می اندازند و پرزهای نرم روی شانه ها و گردن را نوازش می کنند و نفس گیر می شود ان وقت که از لابه لایه موهایه فر و مواجش خود نمایی می کند و می پرستم سلیقه ش را وقتی که رنگ شالهایش با رنگ گوشواره ش همیشه هارمونی دارد،که می پرستم ان گوشواره ی قرمز را با ان شال سیاه،و فراموش نمی کنم ان شال طوسی با گل های صورتی مات که گوشواره ای با مهره ی صدفی-صورتی با رژ صدفی سِت کرده بود...

می دانم مینا وقتی که می خواهد زنانه شود،که همیشه این را می خواهد،ارایش می کند..به یک رنگ هم قانع نمی شود،رنگهایه صورتش را خودش ترکیب می کند،خوب هم ترکیب می کند.رنگ بندی سایه هایش فوق العاده است..که لبهایش همیشه کم رنگ و تویه چشم هستند.می دانم برای لوندی،برای زن بودن،چشم هایش اشوب می کنند،که خوب بلدند از هر فاصله ای غوغا کنند،که رنگ سایه ها و مشکی تویه چشمهایش کاری جز این نمی دانند...

دوستی داشتم که بلندی پاشنه ی کفشهایش،خیره می کرد نگاههایی را که باید...نه بلندی پاشنه ها،که زنانگی که به راه رفتنش می داد،به چرخش باستنش،به اهسته و طمانینه گام برداشتنش..

زیبا،وقتی می خواست زیبا شود،بند موهایش را باز می کرد،لخت می کرد موهایش را،شانه می کرد،بارها و بارها...ان سیاهی و بلندی و برق موهایه لختش لوندش می کرد،زیبا می شد...

برای من؟

دستها،دستبندی که در مرز پوشیدگی و عریانی مچ دست خود را نمایان می کند،ناخنهایه یک اندازه،سوهان کشیدهبا رنگ لاکهایی که خوب بیایند به رنگ دستبند...که مناسب است با رنگ لباسی که پوشیده م..دستهایی که انگشتانش خیلی کشیده نباشند و خیلی کوتاه هم.که گرد نباشند ناخن هایش....زیباترین زنها برایم،زنهایی با دستهایه زیبایند...

پرستویی که به دوست داشتن ادمها،به لحظه هایه زنانه بودنشان احترام می گذارد،دستم را گرفت-در کنارهر انچه پرستویه دیگر برای دخترک مردادی انتخاب کرده بود-برد به ان مغازه ای که چیزی که زیاد داشت گوشواره بود...

و انتخاب کرد ان گوشواره ی دخترکان کولی را،که بلند بودند و پر از مهره ....که مهره های مشکی در کنار ان فلزهای  ِ مسی رنگ خوب بازی می کنند در فاصله ی گوش تا گردن ،که اخ از چرخش سر که بدنبالش چه رقص هایی دارد مهره های ریز و درشت گوشواره ها...

و  در دل خواست که دخترک مردادی هم مثل دخترکان کولی رها باشد،که شاد باشد که همه ی زندگیش در حال پایکوبی باشد که شب هایش را روشنایی اتشی باشد که همیشه روشن کند....

دخترک سوم مردادی،نرگسی،تولدت مبارک...