یک روز خوب...
وقتایی که می خوام خوب باشم می رم سراغ مانتو شلوار کتون سبزه....کاپشن جلو بسته طوسی -قرمزه رو می پوشم و کوله ای که به همین رنگه رو از بین کیفا انتخاب می کنم.موهامو یه ور می دم و یه لا کرم می زنم به صورتمو لیپ کاوری که شاید لبامو یه کم براقتر کنه .کتونی سه چسبه tommy اخر سرم شالگردن سبز و قرمزه رو دور گردنم می پیچم....اماده ام که برم اما انگاری اگه اون لاک قرمزه رو نزنم یه چیزی کمه...به ساعت نگا می کنم 10دیقه مونده به9.به اندازه ی کافی دیر شده .اما....انگاری لاکه نباشه نمی شه.تن تن ناخونامو فوت می کنم تا خشک شن....ترجیح می دم با اتوبوس برم تا پول بیشتری (حتی اندازه ی 1000 تومن)برام بمونه تا بتونم باهاش کتاب بخرم.تمام مسیر به اهنگای ابی گوش می دم و مثل همیشه اهنگ خاکستریش غوغا می کنه ...می رسم به ایستگایی که باید پیاده شمو از اون تیکه ی خاکی برم بالا.....خاک ِ نم شده از بارون چه بویی راه انداخته...می رسه به اهنگ نگو با من حکایت گل و سبزه ی دیروز نگو با من شکایت دل از غصه ی دیروز
شادم شاد....دلم می خواد اون کوچه تا دانشگا رو بچرخمو راه برم...پاهامو با ریتم می ذارم جلو -عقب ...اه ه ه ه ...چه قدر توی این هوا نفس کشیدن می چسبه ....اول می خواستم قراری که با مینا گذاشته بودمو کنسل کنم و برگردم خونه و ادامه ی کتاب بادبادک بازو بخونم اما انقدر خوب بودم که برم پیشش...اخرین جلسه ی تاریخ اسلام.درسی که با یه استاد مسلط داشته باشی هم می تونه یه حسه خوب باشه رو بقیه حسات....سر ساعت 1.30 می رسی پیش مینا...به ته جیبت فک می کنی...یه دو دو تا چارتا می کنی تا ببینی انقدری داری تا با خریدن یه چن تا کتاب لذت روزتو تکمیل کنی...اره اگه کمتر بخورم پول کتابمم جور می شه...می ریم اون سمت خیابون .همون کتاب فروشی مورد علاقه ام سوده...از بین کتابایی که اسمشونو تو دفتر چه همراهم نوشتم کتاب عطر سنبل .عطر کاج و دوست بازیافته با ترجمه ی مهدی سحابی می خرمو طبق عادت نمی ذارم تو کیفم و کتابارو به سینه ام می چسبونم...می ریم کافه...یه کافه ی جدید...تمدن...تو یه کوچه .تو یه جایه تنگتر...من بودمو مینا و شعرایه سایه و دودایه سیگارو حرفایی که تا حالا زده نشده و اشکایی که می ریزه و سیگارایی که با اتیش قبلیش روشن می شه و بخار قهوه که با دود سیگار قاطی می شه و اشکایی که روون تر می ریزه و اهنگیی که پخش می شه و بعدش فقط سکوت ِ که شنیده می شه....انقدری سبک شدیم که از کافه بزنیم بیرون...مثل همیشه از چهار راه ولیعصر تا انقلاب پیاده.تازه از سمت دانشگا تهران....هنوز کتابا چسبیده به سینه ام ...بر می گردم و عقب عقب راه می رم...مینا می خنده ..مینا با عینکه افتابی که هیچ دلیلی برای زدنش تو اون وقت عصر نداره مگه سرخی چشاش....مینا با اون شالگردن بلند و دامن مشکی و ارایشی که پاک شده چقدر ملموس به نظر می رسه...چقدر دوس داشتنی....همچنان عقب عقب می یامو مینا حواسش هست تا به کسی برخورد نکنم اما می ترسم...واقعن می ترسم که از پشت به یکی از اون مانعای بلندی که گذاشتن بخورم اما مینا هست....دو تا پسر از کنارمون رد می شن...وقتی منو می بینه اونم بر می گرده و عقب عقب مثل من راه می ره...بهم لبخند می زنه .براش دست تکون می دم...و احساس می کنم چه هوایی چه حسی ...چه حسه خوبی....
شادم شاد....دلم می خواد اون کوچه تا دانشگا رو بچرخمو راه برم...پاهامو با ریتم می ذارم جلو -عقب ...اه ه ه ه ...چه قدر توی این هوا نفس کشیدن می چسبه ....اول می خواستم قراری که با مینا گذاشته بودمو کنسل کنم و برگردم خونه و ادامه ی کتاب بادبادک بازو بخونم اما انقدر خوب بودم که برم پیشش...اخرین جلسه ی تاریخ اسلام.درسی که با یه استاد مسلط داشته باشی هم می تونه یه حسه خوب باشه رو بقیه حسات....سر ساعت 1.30 می رسی پیش مینا...به ته جیبت فک می کنی...یه دو دو تا چارتا می کنی تا ببینی انقدری داری تا با خریدن یه چن تا کتاب لذت روزتو تکمیل کنی...اره اگه کمتر بخورم پول کتابمم جور می شه...می ریم اون سمت خیابون .همون کتاب فروشی مورد علاقه ام سوده...از بین کتابایی که اسمشونو تو دفتر چه همراهم نوشتم کتاب عطر سنبل .عطر کاج و دوست بازیافته با ترجمه ی مهدی سحابی می خرمو طبق عادت نمی ذارم تو کیفم و کتابارو به سینه ام می چسبونم...می ریم کافه...یه کافه ی جدید...تمدن...تو یه کوچه .تو یه جایه تنگتر...من بودمو مینا و شعرایه سایه و دودایه سیگارو حرفایی که تا حالا زده نشده و اشکایی که می ریزه و سیگارایی که با اتیش قبلیش روشن می شه و بخار قهوه که با دود سیگار قاطی می شه و اشکایی که روون تر می ریزه و اهنگیی که پخش می شه و بعدش فقط سکوت ِ که شنیده می شه....انقدری سبک شدیم که از کافه بزنیم بیرون...مثل همیشه از چهار راه ولیعصر تا انقلاب پیاده.تازه از سمت دانشگا تهران....هنوز کتابا چسبیده به سینه ام ...بر می گردم و عقب عقب راه می رم...مینا می خنده ..مینا با عینکه افتابی که هیچ دلیلی برای زدنش تو اون وقت عصر نداره مگه سرخی چشاش....مینا با اون شالگردن بلند و دامن مشکی و ارایشی که پاک شده چقدر ملموس به نظر می رسه...چقدر دوس داشتنی....همچنان عقب عقب می یامو مینا حواسش هست تا به کسی برخورد نکنم اما می ترسم...واقعن می ترسم که از پشت به یکی از اون مانعای بلندی که گذاشتن بخورم اما مینا هست....دو تا پسر از کنارمون رد می شن...وقتی منو می بینه اونم بر می گرده و عقب عقب مثل من راه می ره...بهم لبخند می زنه .براش دست تکون می دم...و احساس می کنم چه هوایی چه حسی ...چه حسه خوبی....
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 21:16 توسط پرستو
|