زندگی ای زندگی خسته ام.خسته ام... گوشه ی زندونه غم دست و پامو بسته م
اشاره کردم به یه صندلی که همین جا بشینیم؟گفته:نه،بریم جلوتر کنار فواره ها بشینیم شاید صدای اب ارومترت کنه.گفته قبل از اینکه بیای پیش من گریه کردی؟نگاهمو ازش برگردوندم تا جواب ندم.گفته پرستو با توام.دیشب حسابی گریه کردی،نه؟
گفتم نه،این پرستویی که ازم مونده خیلی وقته دیگه نه از چیزی ناراحت می شه،نه از چیزی خوشحال...اما پرستویه توم همیشه عزاداره،خیلی وقته که پرستوهایی که توم هستن لباس سیاه پوشیدن واسه نرسیدنهام،واسه هر بار بلند شدنهایی که اخرش جز زمین خوردن نبوده واسه م،واسه ارزوهایی که سیاه شدن.شبانه روز دارن گریه می کنن...
گفته پرستو نگو که بُریدی؟نگو که نمی خوای دوباره شروع کنی؟ که دیگه جنگیدنی تو کار نیس..چشماش نگران شدنلغتاش به دست و پا زدن افتادن.صدایه همیشه ارومش که حتی سخت به گوش می رسه بلند شده:
که اشتباه ما اینجاست که چند دفعه که یه کاری نمی شه که پیش نمی ره دیگه امتحانش نمی کنیم.می ذاریمش کنار..نگاهش کردم،گریه ی همه ی این ماه ها رو سعی کردم قورت بدم،گفتم از یه جایی به بعد دیگه اسمش حماقت می شه،دیگه ادما واسه انجام دادن اون کار که دفعه ی اول لقب شجاع بهت دادن و هورا کشیدن برات،احمق صدات می کنن...با همه ی درموندگیم گفتم خسته ام،هیچ کس نمی فهمه خسته ام ِ من یعنی چی.گفتم به اندازه ی همه ی بودنم خسته م...درد دارم،دستامو گرفتم جلوش گفتم همه ی وجودم درد داره،تک تک انگشتام حتی.گفتم از بودن تو این دنیا خسته ام،از ادم بودن،از فهمیدن،از نفهمیده شدن
گفته دحق داری پرستو،حق داری.گفته جز این هم انتظار نمی رفت از دختر بچه ای که همدم روزهایه بزرگ شدنش شریعتی باشه...گفته نمی دونم تو اون دنیا منو خواهی بخشید یا نه،که اگر من اون تلنگره رو بت نزده بودم،شاید مث همه ی روزایه دیگه کتابایه شریعتی رو تو کتابخونه ی خونه ی عزیزجون می دیدی و ساده ش ازش می گذشتی که نمی خوندی شریعتی و درد فهمیدن رو نمی کشیدی،متفاوت نگاه کردنها رو...گفته از همه ی بچه های اون کلاس 35-40نفری که برایه همشون اون کتاب رو خوندم،تنها کسی که رفت سراغش و کتاب رو خرید تو بودی،گفته تو برگزیده شدی دختر،شاید تقصیر من هم نیست.گفته وقتی این روزا می یای مدرسه بهم سر می زنی،وقتی می ری بچه ها می گن خوش به حال پرستو که انقد دوستش داری و من به این فکر می کنم که خوش به حال من که تو رو دارم و بهشون می گم چون پرستو تنها کسیه که حرفهایه منو گوش داد....می گه چرا انقدر از پرستو بودنت ناامیدی دختر؟
می گه دوستام می گن فقط مسج هایی رو که سهیلا می ده رو دوست داریم،می گه می دونی من چه مسج هایی رو بهشون می دم؟مسج هایی رو که تو برام سند می کنی...می گه هیچ کدوم از اون خانومایه 30-40ساله باور نمی کنن که جملاتی با این پختگی رو ی هدختر بچه برام می فرسته...می گه پرستو بخدا وقتایی که کم می یارم،که خسته ام به تو فکر می کنم.وقتایی که کم می خونم،کم فیلم می بینم .فکر می کنم به این که پرستویی هست که از منه چهل و خرده ای ساله خیلی بیشتر دیده و و خونده،خیلی لحظه هایه تحمل ناپذیرتر داشته ،لحظه هایی که حتی شاید بین سیلی هایی که زندگی بش می زنه فرصت نفس کشیدن رو هم بهش نمی ده،اما اون وایساده،وایساده و داره واسه خودش بودن،واسه پزستو بودنش می جنگه..می گه تو شدی دخترک مثال زدنیم واسه همه دخترایه دوروبرم،شدی الگویی که دخترایه دیگه رو از رو تو می سنجم،حالا تو انقدر خودت رو باختی؟گه انقدر راحت شیطنت ِ چشمات جایه خودش رو داده به زنده بودن فقط؟که دیگه نیست اون چشمایی که همه ی دنیا رو به مبارزه می کشید...حرف می زنه و حرف می زنه و دستایه من گره می خوره بهم،اشکام داره می ریزه.فواره ها خاموش شدن.دستش رو می ذاره رو انگشتایه یخ کرده م که سخت تو هم فرو رفته.برمی گردم طرفش،زیر چشماش خیسه.ادمیه که انقد مغروره که تو جاهایه عمومی گریه نمی کنه،که می خواد همیشه سفت و اسیب ناپذیر جلوه کنه با همه ی اندام ریزو نحیفش...منتظره جوابه ازم،منتظره که بگم باشه،که دوباره شروع می کنم ،که مث ِ همه ی دفعه های قبل تند تند واسه خودم هدف بسازمو یه هفته نشده بش زنگ بزنمو بگم فیلان کار رو شروع کردم به انجام دادن یا رفتم سر بهمان کلاس،اما،اما اینبار بش گفتم واقعن بریدم،دیگه کشش امید دوباره رو ندارم،اشکام ریختن،دستایی که انگشتاش قفلن شروع کردن به حرکت در اومدن.گفتم له شدم،گفتم چیزی ازم واسه دوباره ها نمونده،واسه از اول شروع کردنها...گفتم واقعن نمی تونم یک بار دیگه به امید تازه ای دل خوش کنم ،مث همه ی دفعه های قبل...
گریه کردنهام تموم شده،با دستاش اشکامو پاک کرده.از کیفش برام یه بسته کاکائو در اورده گذاشته رو پام...
گفته بلند می شی. کاری جز بلند شدن بلد نیستی.ایمان دارم که اینده ی پرستو چیزه خیلی قشنگیه.اینده ی یه همچین دختری نمی شه یه چیزه معمولی باشه...