تولد-2...و پایان
سه تا صورت خندون،با دستایه پر و چیتان پیتان کرده جلویه در خم شدن دارن کفشاشون رو درمی یارن...
سمی می یاد تو می گه:سلام خانوم،ببخشید شما نمی دونید این پری خانوم ما کجان؟شما کلفتشونید؟تازه استخدام شدید؟تا حالا ندیده بودمتون...می گم خفه شو،بیا تو
سه تایی داد می زنن اااااا،خودتی؟نشناختیمت...دم می گیرن تولد تولد تولدت مبارک.خنده م گرفته از دیونه بازیاشون،در رو پشت سرشون می بندم.نرگس رفته تو اشپزخونه می گه:اوممممممم چه بویه خوبی می یاد،بچه ها بیاید ببینید پرستو چیکار کرده؟چقدر برامون غذا پخته؟به به،چه بویه خوب ابجوشی می یاد.می زنه زیر خنده و یه لیوان اب خنک برا خودش می ریزه
سمی کیک رو می ذاره تو یخچال و بسته های خرید رو داره جابهجا می کنه.می گه پری شام چی بپزیم؟
مینا از اتاق خواب اومده بیرون،سه تا لاک دستشه،می گه بچه ها کدوم رنگش خوبه برایه پری بزنم؟
از تعجب چشمام گرد شده،می گم مینا شلوارتو دیگه چرا عوض کردی؟
برمی گرده سمت بچه ها و می گه:واااا،مگه قرار نیست شب بمونیم؟
سمی می گه:چرا دیگه،قرار نبود نرگس؟
نرگس همین جوری که سرش رو داره تکون می ده،؛پیژامه ش رو از تو کیفش در می یاره بیرون و می گه چرا،قراره امشب بمونیم،اسنادشم مو جوده و به پیژامه ش اشاره می کنه.
مینا می گه نگفتید کدوم رنگش خوبه؟
سمی یه سیب گلاب می شوره و می اندازه طرفم و می گه سیب گلابه خانوم،بخور،بخور که خوب بویی داره.رو به مینا می گه نارنجی خوبه.نرگس می گه اره،لاک نارنجیه خوبه
می گم جمع کنید بابا،یه چی کوفت کنید برید خونه هاتون
سمی می گه با ما بود؟مینا می گه نه،فکر نکنم....
نرگس می گه:بچه ها صبحونه هم نیمرو بخوریم،هان؟
داد می زنم :من می گم شامتون رو زود بخورید بزنید به چاک اون وقت برنامه ی صبحانه هم می ذارید؟
همین جوری که دارم داد می زنم،مینا دستامو گرفته تو دستشو داره تند تند لاک می زنه،وسط جیغ و دادام می گه:ااااا،انقدر وول نخور دیگه..
نرگس همین جوری که داره خیار گاز می زنه ،نشسته رو زمین جلویه ضبط و داره سی دی ها رو زیر و رو می کنه.می گه :اه ه ه ه یه دونه سی دی شاد نداری؟مینا می گه تو کیف من هست،سی دی رو می ذاره تو دستگاه و صداش رو زیاد می کنه...
سمی می گه :بچه ها سالاد الویه درست کنیم؟
مینا می گه:اره،خوبه.هم تخم مرغ خریدیم هم سس..
منم نشستم وسط این سه تا ادم و فقط دارم به کاراشون نگاه می کنم...
نرگس نشسته رویه پیشخون اشپزخونه و تخته و چاقو جلوشه و مشغول خرد کردن خیارشور و کالباسه
می گم نرگس جایه دیگه نبود بشینی رفتی اون بالا؟
می گه من راحتم پری جان،نگران نباش
می گم موندم تو رویه شما که غلط کرده سنگ پایه قزوین
سمی داد می زنه 7تا سیب زمینی بسه؟
مینا می گه اره بابا،من که رژیمم و دستکشا رو دستش می کنه و می گه تو هم دستت رو خیلی تکون نده بذار لاکت خشک شه،گند نخوره توش.می گه تو رو خدا انگاری اومدیم نظافت خونه جایه تولد،شلوار گل گلی نپوشیدیم که پوشیدیم،از غذا هم که خبری نیس،ظرف و رخت هم نمی شوریم که می شوریم..می گم کسی مجبورت نکرده.می گف فقط پاچه بگیر تو خوب؟هاپ-هاپ هاپ.نمی خواد تو نظر بدی...نرگس می گه پری تو رو خدا برو اون بلوزت رو عوض کن،چیه اخه،انقدر کهنه ست و 10 جاش وایتکس خورده و رنگش رفته
می دونم بحث کردن با اینا فایده ای نداره،می رم تی شرتمو عوض کنم،برمی گردم تو سالن،می بینم سمی داره می رقصه.مینا هم اب رو بسته ،نبسته با دستکشاش اومده وسط و داره قر می ده.نرگس هم از اون بالا داد می زنه وایسید نا مردا،منم اومدم.با چاقو می پره وسطشون ...اومدن دورم و می رقصنو جیغ و داد و عروسیتون مبارک راه انداختن
رسمن خل شدن،مینا داد می زنه عروس دوماد رو ببوس یالا یالا
نرگس می خنده م یگه "ارتیستی ببوس یالا یالا
احساس بیچارگی م یکنم بین این سه نفر،دستامو می ذارم رو سرمو می شینم وسطشون.سمیه دم می گیره،یه دختره اینجا نشسته،گریه می کنه،زاری م یکنه...
م یگم بچه ها تو رو خداااا
نرگس می گه :کوچه تنگه بله،عروس قشنگه بله
مینا می گه خره تولدشه،عروسیش نیس که
سمی می گه اااا،خب حالا نمی شه عروسیش باشه؟چی می شه مگه؟من عروسی بیشتر دوست دارم
واقعن دیگه درمونده شدم بینشون،از خل بازیاشون خنده م گرفته.مینا داد می زنه:خندید،خندید بچه ها
سمی م یپره و بغلم می کنه،نرگس دوربین گرفته دستش و داره فقط عکس می گیره..
رفتم اشپزخونه باهاشون،کمکشون کردم که سالاد الویه در ست کنن،نرگس دستمال گردگیری رو گذاشته رو کابینت و می گه:یه جاروبورقی هم بکشیم،خونه حله...مینا 4 تا سیگار روشن کردهداده دستمون و 4 تا چای ریخته گذاشته جلومون....کاهو خرد کردمو خمیر نون باگت ها رو خالی کردم.گوجه ها رو هم برش زدمو گذاشتم رو میز.نرگس می گه:نه بابا ،دخترمون کار کردن هم بلده،می گم خوبه دیگه،نامردا 3به 1؟خوب منو گذاشتید جلوتون ها..مینا گوشیش رو گرفته سمتم،می گه محمده میخواد تبریک بگه...صحبت کردنم که تموم می شه،سمی یه ساندویچ برام درست کرده و گذاشته جلوم
نگاش می کنم.لبخند می زنه و چشماشو بهم فشار می ده.مینا می گه زیاد نخوریدا،می خوایم کیک بخوریم،ظرف سالاد الویه رو از رو میز برمی داره و می گه همون ساندویچی که دستتونه بخورید بسه تونه دیگه.نرگس می گه من ظرفا رو می شورم.تو میوه رو بچین و چای بذار،مینا می گه منم می رم بادکنکا رو باد کنم.رو می کنه به منو می گه تو هم بجایه اینکه زل بزنی به من پاشو بیا کمکم کن.نرگس پیش دستیا رو با ظرف میوه اورده گذاشته رو میز.بادکنکایه رنگی همه ی سالن رو پر کرده،خیره شدم به بادکنکات و فکر می کنم چقدر این روزام از رنگ خالی بوده،که خیلی وقته اینهمه رنگ شاد دورم نبوده،اینهمه زندگی...بچه ها با کیک که شمعایه رنگی روشو پر کردن ،با چای و میوه اومدن نشستن دورم.مینا از تو جیبش یه فندک در می اره.اول یه سیگار واسه خودش روشن می کنه و شروع م یکنه به روشن کردن تک تک 27 شمع،سمی می گه:اول ارزو کن بعد فوت کن.چشمامو می بندم.ارزو؟فکر می کنم،هیچی به ذهنم نمی رسه،هیچی....شمعا رو فوت م یکنم.حس می کنم همین الانه کخ گریه م بگیره.دلیلی واسه اشک ریختن نیست.چاقو رو برمی دارم تا کیک رو برش بزنم،چاقو رو فرو می کنم تو کیک و بغضم می ترکه،خیلی زود صدایه تو گلوم بلند می شه و تبدیل می شه به هق هق.انگاری همه ی این روزا منتظر یه بهونه بودم واسه گریه .صورتمو گرفتم تو دستامو دارم زار می زنم.سمی دستمال می گیره طرفم،بغلش می کنم و حس می کنم همه ی روزایه زندگیمو،همه ی دردامو دارم بالا می یارم...هق هقام تبدیل شدن به سکسه،اروم شدم تو بغل سمی،به قیافه ی بچه ها نگاه می کنم،چشمایه همشون قرمزه،نرگس که می خواد نبینم گریه کرده،دماغشو می کشه بالا و سینی رو از رو میز برمی داره و می گه بسه دیگه،دیر وقته.ساعت 3.30نصفه شبه،پا شید بخوابید دیگه...
مینا پا می شه همه ی مبلا رو می کشه عقب،میز رو هم از وسط بر می داره می گه یه جا می اندازیم همین وسط،همه با هم می خوابیم...