از نوشته های ابان...
روز که به ته ميرسد بوي " خوب " مي آيد ... بوي "خوبي" ... "بوي خـــوب ها" ..... از اين خوب هايي که "خوب بودن" مي آورد / مردن ِ خوب ... !
من نميدانم مردم چرا هي پله ميچينند ؟ هي گم ميشوند توي پله ها ؟ من نميدانم چرا هي پله ها را بالا و پايين ميکنند ؟ چــرا گم اند لاي به لاي نديده ها ؟ ... چرا ميدوند هي که در " بازي ِ هرگز نبوده " نبازند ؟
من در بي " بلندي ِ چهار پايه بودن " هنـــوز مــؤمن م به تــو ... غروب تر که ميشود , بو هاي خوب زياد تر ميشود ... غروب تر که ميشود ؛ من به تو مـــؤمن تـــر ميشوم " مـَـــرد " ..... !
تو بوي ريحان ميدهي ... بوي نعناع ... اصلا بوي همه ي سبزي هاي خوشمزه ي زندگي ..... تو طعم ِ سنگگ ِ برشته ي عصر را ميدهي ... تو ميچسبي به دل ... مثل ِ شيريني ِ شيرين ها ! تو " گرمـــ ِ امنــي " مثل ِ شير داغي که حل ميکند "نسکافه ي تلخ" را توي خودش ... !
وقتي توي داغ ِ تابستان ... هنوز باران میزند به صورتم ... يعني هنوز ميشود به تو مؤمن بود ... ! ميشود نرسيد به تو اما ... بغلت را نقش زد ! ... ميشود دستت را بي داشتن "مـُرد " .... ميشود از تو هنوز "تصوير ِ يک خدا" را توي خواب داشت ... !
ميشود مثل ِ ماه ِ يک شبه , " بي تکرار " , گذاشت تو را کنج ِ آسمان ... که هر جا بروم باشي ... پرستيد تو را ....
ماه ِ من ... آقا ... آقاي ِ خوبـــ ِ من ....