تولدت مبارک...
تاریخ روزها رو گم کردم. چندم بودنها و چند شنبه بودنها رو هم...خسته شدم از بس اینهمه روز و ماه و سال و هفته می گذره ن و من هنوز که هنوزه غصه هام کمتر نشده.که هیچی تو هیچ کجایه زندگیم رنگش عوض نشده.خسته شدم از اینهمه زمستون و برف و بورانش...قرار نبود مرثیه سرایی کنم...اومده بودم تبریک بگم.
اومده بودم بگم که می دونم که تولدت بیست و نهمه، اما نمی دونم امروز ِ من چندمه.اومده بودم بگم عددها رو گم کردم اما هنوز می دونم که الان مرداده و می دونم تو دختر ِمرداد هستی...اومدم بگم که سمی جونم.که ...می دونی از یه جا به بعد پسوند و پیشوند دادن به طرفت مسخره س چون خودش می دونه که عزیزی که می خوای بهش بگی نیست اون احساسی که بهش داریو حست،دوست داشتنش چیزی بیشتر از این عزیزمها و خوبم هاست....پس خانوم خوشگله،تولدت مبارک
***ببخش که همیشه تلخم،که همیشه بغض دارم.که گریه...که حتی تولدت هم خوب نبودم...ببخش.باورم کن که دارم خفه می شم...