نمی دونم سال چندمیه که داره پخش می شه،هیچ کدوم از سالایه قبل ندیدمش.احسان ِ مجری رو دوست نداشتم.از تظاهر به اینکه زیادی صمیمیه،زیادی تو خونمونه،زیادی شبیه من و بابامو و ادمایه دور و اطراف منه،زیادی از جنس ماست حالم بهم می خورد و هیچ وقت مکث نکرده بودم رو برنامه هاش،رو مهموناش...

اولین سالیه که مهموناش رو دیدم،ادمایی با روایتایی که این ور و اون ور ازش شنیدی،مث یه تیتر اول روزنامه ها،مث اخبار ساعت چند قبل از پخش سریال مورد علاقه ت  که صداش رو بلند کردی که وقتی برنامه ت شروع شد صداش رو بشنوی و کارت رو تو اشپزخونه نیمه تموم بذاری و بشینی به تماشای سریالت،لابه لای همین انتظاره برای شروع برنامه ت شاید شنیده باشی هر کدوم از این ادمها رو و یه نچ نچی گفته باشی و رد شده باشی...

اما اینجا فرق داره،وقتی خونه ش رو می بینی، اشک ادم روایت شده رو،امیدش رو،انتظارش رو،دردش رو،دنیاش رو،خداش رو هر چند تو بعضیاشون  بنا به جو جلوی دوربین بودن غلو شده تر از اونچه که خودشون می گن بش خدا ،خواسته ش رو،شکل نگاه کردنش رو،وقتی حرف می زنه و می گه اقای علی خانی شما فقط می شنوید که من می گم سخته،درد داره ام عظمت سخت بودنش،درد بودنش رو تو کلمه ها نمی شه گف،نمی شه نشون داد..

این ادما دیگه راحت از تو ذهنت رد نمی شن،دیگه فقط یه تایتل نیستن،یه اسم نیستن،می شن یه زندگی...

انقدر ادمه،انقدر روایته بولد می شه که حتی تو دوست نداشتن احسان ِ مجری رو هم فراموش می کنی...

صبح بیدار می شی و منتظری شب شه که شاید بشنوی احسان ِ مجری با یه لبخند می گه: ،بخاطر دعایه همه ی شما عزیزان،به خاطر موج انرژی و دعایی که شماها روونه ی سامی کردید خدایی که اون بالاست هم نتونست در برابر این همه مهربونی،این همه از ته دل خواستن شماها نه بگه و سامی ما امروز شفا پیدا کرد،امروز بعد از 3سال و چند ماه و چند روزی که مامانش حتی ثانیه هاش رو هم شمارشش رو داره از کما،از اون خواب عمیق بیدار شده...

فکر می کنی به نازنین کر و لال و کوری که خدایا این چه می فهمه خنده یعنی چی ؟خوشحال بودن چه رنگیه؟چه جوریه اصلن چه صدایی داره که وقتی باباش به چونه ش ضربه می زنه که یعنی خوشحال خوشحال این بچه می خنده و می دونه خوشحالی یعنی خنده...

وقتی مامانش می گه دنیای نازنین تو حس لامسه،تو دستایه من خلاصه می شه و دستام دارن کم می یارن از درد،هر شب برایه دستای مامان نازنین دعا می کنی...

فکر می کنی به برق نگاه پسرک سر راه گذاشته ی مرتبی که موهاش رو به چپ شونه کرده و هر دستش سه تا انگشت بیشتر نداره و ارزوی وکالت شده همدم لحظه هاش و وقتی احسان ِ مجری می پرسه امید داری که دوباره مامان بابات رو ببینی با یه بغضی که اشک تو چشماش حلقه زده حتی نمی تونه بگه نه چون اشکاش می ریزه و اون می گه نچ و صورت تو از حس نداشتن مامان ،از کم داشتن زندگیه پسرک از این حس خیس می شه...

لابه لای همه ی این ادمایه روایت شده نفست هم می گیره از مصطفی ای که امیدی به خوب شدن سرطانش نبوده و الان 5ساله داره زندگی رو مز همی کنه،از بیدار شدن ادم هایی که ماه ها تو کما بودن و الان بیدارن،بیدارتر از من حتی و اینجاست که دیگه به خدات امید نداری،بش ایمان داری

فکر می کنی دکتر شریعتی راست می گه کارایه خدا حساب کتاب نداره،هرکاری دلش بخواد می کنه.علی رو با اون همه عظمت و علم و...خونه نشین می کنه و خلیفه رو صدرنشین و امام یه جماعتی...

واسه همین حساب کتاب نداشتنه،واسه همین شدنهایی که حتی یک لحظه فکر شدن رو هم نمی کنی،واسه ی همه ی مهربونیاش،واسه همین جابر بودناش حتی یه جاهایی که فکر می کنی اوففففف،این خداست،می تونه...

فکر می کنی خوبه که ماه عسل رو داشته باشی و جای همه ی فیلما و سریالایه دیگه شاید هر از چند گاهی ریویوش کنی که یادت بمونه بعضی لحظه هایه ادمها رو،بعضی نگاه ها رو،بعضی حس هارو...

 

از احسان ِ مجری  بخاطر  دنیایه  برنامه ش ممنونم