دلم پشت سرم می مونه..پیش این هوای پاییزی تویه تابستون تهران
هر دفعه که می رسم به انتخاب این که کدوم کتاب رو با خودم ببرم،"راز فال ورق "یا "دختری از پرو" گیر می کنم و دوباره و چندباره وسایل کیفم رو می شمرم تا تو گیر و دار همین شمردنایه وسایلم فکر کنم که کدوم رو بیشتر دلم می خواد...باز رسیدم به کتابه و شروع کردم به اینکه وسایل کیفم رو ریختن بیرونو شمارش اینکه:خب هنسفریمو برداشتم.اینم عینک افتابیم،لب تابم فول شارژه و شارژر هم یادم نرفته.گوشیم؟حاضر.کیف لوازم ارایشمم هستش. ای وای اون رژه که سمی برام خریده بود یادم رفته...نه،نه سری پیش گذاشتم تو کیف.خودکار ابی فابر کستلم و دفتر جلد سفیده هم برداشتم.اسپری که از یکی از مغازه های تنگ و کوچیک تجریش خریده بودیم و هرکی که از بغلمون رد می شد پرسیده بود ببخشید مارک عطری که زدید چیه؟و گفته بودم اسپری است و ندونسته بودم اسمشو گفته بودم نسیم دریایه طوفانی. بس که بوی نسیمی رو می ده که از روی دریایه طوفانی که اروم شده شروع به وزیدن کرده ...تسبیح بلنده که دونه های فیروزه ای داره و هم فراموش نکردم.ادامس توت فرنگی ویودنت که انقدر طعم توت فرنگیش غلیظه ،انقدر بعد از جویدن اومممممم داره، انقدر مزه ی بوسیدن دهان محبوبت رو می ده که نتونستم با طعم دیگه ای عوض کنم. من به طعم ادامس عادت می کنم.مثل عادت کردن به یه برند خاص ِ سیگار.مثل درصد توتونی که داره.قبل ترش عادتم طعم سیب ترش اوربیت بود.مزه ی بچگی می داد.....ژلوفن فراموشم نشده...اون بسته ی پاستیلی که مینا برام گرفته بود رو هم برداشتم...باز رسیدم به کتابا...چشمامو بستم و دستمو طوری گرفتم که وقتی می یارمش پایین انتخابه بشه دختری از پرو..چشمامو باز می کنم.انتخابه شده دختری از پرو...زیپ کوله م رو می بندم .سوییچ رو برمی دارم می گم مامان می رم ماشین رو بیارم جلوی در بیا پایین...مامانه تق در خونه رو بسته ،کیفش رو گذاشته پشت.اومده نشسته بغلم،کتاب "راز فال ورق" رو گرفته سمتم که مامان جان کتابت یادت رفته بودها رو میزت بود.چه خوب دیدمت برات اوردم والا مسافرت رو کوفتم می کردی بس که می گفتی :خب مامان من بی کتاب چیکار کنم؟...کتاب رو از دستش گرفتم و خنده م شده که چه خوب ادام رو بلده....کتابه رو گذاشتم پیش "دختری از پرو" و تو دلم می گم خب،چه اشکالی داره.شایدی دل "راز فال ورق"هم مسافرت می خواد.اما ازش قول گرفتم که بذاره اول "دختری از پرو" رو بخونم...
هرکاری می کردم دور نشم نمی شد،یا حداقلی دیرتر دور شمم نمی شد.بالاخره داشتم دور می شدم.دوریم که زود و دیر نداره...دوریه دیگه.چرخایه ماشین خیابونا و اتوبانایی که از تهران دورم می کرد رو داشت تند و تند قورت می داد. هر چی کمتر گاز می دادم و حلزون وار تر خودم رو می کشیدم جلو،انقدری که صدایه مامان در اومد که خب پرستو مامان تندتر...اما باز تهران داشت تموم می شد،دلم نمی خواست برسم به تابلویی که یه موقع تهران رو خط زده باشن...می دونی داشتم دور می شدم ازش،ربطی به تند رفتن و کند رفتن هم نداشت،تهران پشت سرم بود .همین جوری که دنده رو 5 جا زدم و پامو بیشتر رو گاز فشار دادم از تهران قول گرفتم که تا من برمی گردم هواش همین جوری بمونه و گرم نشه.که مواظب هوای سرد و بارونی و ملس و پتو دارش باشه ...