دلم فالوده می خواهد،فالوده های اقای سهرابی ِ سر ِ بلوار را..

دلم از ان فالوده ها می خواهد که با تو بخورم،که البالو داشته باشد رویش که هر بار نفهمم که این البالوهایی که اقای سهرابی ِ سر ِ بلوار برایمان می گذارد- و موقع بستن در ظرف همیشه یک دانه اضافه می کند و می گوید این چن تا اضافه هم برای شما – طعمش شیرین است و از جنس مربای البالو است یا ترش است و ترشی البالو...که با همه ی بی طعمیه البالوهایه چروکی که جای قرمز بودن قهوه ایند،البالوهای ظرف تو را هم کش بروم...که هی ابلیمو بچکانم،هی بگویم مزه ی ابلیمو نمی دهد،که هی بگویی: جانم انقدر ترشش نکن باز نمی توانی بخوری ها،که هی ابلیمو بچکانم که هی جانم را از زبان تو بشنوم،پرستو جان را...که انقدر بخواهم شنیدنش را که باز هم نشود خورد  از ترشی ِ زیاد فالوده ام را...همه ی دلم،فقط ان رشته هایی را می خواهند که از لبانت بیرون مانده و تو به ضرب "هورت" می خواهی جا بدهیش در دهانت،که دستانم سریع می قاپند ان رشته ها را و من طعم ان فالوده را بیشتر از همه ی فالوده های ظرف خودم دوست دارم.بس که طعم دهانت را می دهد،طعم لبانت را...

می دانی، من دلم نه فالوده های اقای سهرابی ِ سر ِ بلوار را با البالوهای چروک بی مزه اش می خواهد.من دلم فالوده هایی را که طعم دهانت را می دهند می خواهد