چقدر خوبه بدونی که تو فکر کسی جا داری.تو قلبش حتی...
گوشی داداش بزرگه زنگ می خوره...لابه لای بوق و صدای اهنگا و جیغ ماشین کناریم که پشت سر ماشین عروس راه انداختن صدای داداشی گمه و نمی شنوم...حواسم رفته به دخترک مو فرفری که گل سر صورتیش لای موهاش گم شده و لباس عروس تنش کرده.مثل یه فرشته کوچولو بادکنک گرفته دستش و سرش رو ازشیشه اورده بیرون.گم شدم تو لبخند فرشته کوچولو و برای هم دست تکون می دیم...صحبت داداشه تموم شده.می گه پرستو پیراهنت مونده لای در و کلیش بیرونه...بابا شل می کنه که در و باز کنمو حریر ِ مشکی ِ بلند ِ پیراهنمو جمع کنم...می گم علی راستی کی تلفنی بت گفت که لباسم لای در گیر کرده؟گفت اقای" کاف" بوده... اینکه حواسم بهت نیست و حواست بهم هست خوبه.که مواظبمی، از دور حتی... که جای دنبال کردن ماشین عروس دنبال ماشین ما بودی.که همه ی سعیت بود که سرعتت طوری باشه که از بابا نه جلو بیفتی نه عقبتر..که سنگینی نگاهت رو حس می کردم اقای "کاف"...