گفتم:"بهتر است بروی و مرا برای همیشه تنها بگذاری".لحنم التماس امیز بود و سرتاپا می لرزیدم،"امروز نزدیک بود خودم را بکشم،حالا هم داشتم تو را می کشتم.من این را نمی خواهم.برو و کس دیگری را پیدا کن که زندگی پرشر و شوری برایت فراهم کند.یکی مثل فوکودا که شلاقت بزند،به دوستانش قرض بدهدو دل . روده ات را از کار بیندازد.تو برای زندگی با مرد عادی و کسل کننده ای مثل من ساخته نشده ای."

اهسته گفت:"نه نمی خواهم بروم،نه حالا،نه هیچ وقت.ازم نپرس چرا،به تو نمی گویم،حتی اگر مرا بکشی.هرگز نمی گویم دوستت دارم،حتی اگر دوستت داشته باشم."

فکر می کنم در این لحظه بیهوش شدم،یا اینکه ناگهان به خواب رفتم.در حالی که اخرین کلماتش را می شنیدم،احساس کردم توانم را از دست می دهم و همه چیز دور سرم می چرخد.چند ساعت بعد بیدار شدم.هوا تاریک بود و از پنجره ی سقف درخشش چند ستاره را می دیدم.باران بند امده بود،حتمن از مدتها پیش،زیرا شیشه ی پنجره دیگر مرطوب نبود.خشمم از میان رفته بود و حالا از این که به او سیلی زده بودم سخت پشیمان بودم.اهسته گفتم:"دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم." برخلاف تصورم بیدار بود و گفت:" با من هرگز در زندگی روی ارامش را نخواهی دید،به تو هشدار می دهم.چون نمی خواهم از من خسته شوی و به من عادت کنی.و حتی اگر برای بدست اوردن مدارک اقامت قانونی با تو ازدواج کنم، هرگز همسرت نخواهم بود.می خواهم همیشه محبوبت باشم،مثل امشب.چون این طور همیشه دیوانه ی من باقی می مانی."

 

                 دختری از پرو/ ماریو بارگاس یوسا

***بی رحمی دخترک را دوست ندارم...اما نمی توان نحوه ی بودنش را تقدیر نکرد.بلد بودنش را برای همیشه محبوب بودن...