اومممممممممم...
گفته م که باهاتون نمی ایم اب گرم.گفته م شماها برید بلکه این ابایی که با ابگرم گرم می کنن و به اسم اب طبیعی گرم به خورد بدناتون می دن، درمون کنه کمردرد و پادرد و دست درد و چی چی دردهاتون رو و منم می رم واسه دل خودم تو شهر می چرخم...سویشرتمو تنم کردم،رژلبمو پررنگتر کردم، انقدر هوا سرده که جوراب پام کردمو صندلامو(سندلامو؟) دراوردمو کتونی پام کردم.مچ پام از کوتاهی شلوارم که به خیال گرمی هوا تنم کردم یخ کرده،از بین همه ی وسایل کوله م کیف پولمو برداشتم.هنسفریامو گذاشتم تو گوشم،یه ادامس گذاشتم گوشه ی لپمو راه افتادم تو شهری که از همه ی در و دیوارش فقط مایو و حوله اویزونه...خوشم می یاد از سرعین،از گشتن میون ادمهایی که اکثرشون مسافرن، گشتن تو شهری که مغازه هاش پر نوره و چیزی که زیاد می فروشن خوراکیه،پره از الوهای جنگلی و لواشک ها ی چسبناک که اب بذاق های دهان ادم رو راه می اندازه...که ساعت۱۱ شبش که دارم می چرخم تو شهرش،هنوز شهر زنده س،هنوز ادمهاش زنده ن،لبخند دارن...دوست دارم شهرشو که جلوی نانوایی هاش حتی اون وقت شب هم صف هست،که ساعت 12شب هم می شه بوی نون تازه رو از تو هواش نفس کشید.رستورانش تا هر ساعتی از شب بازه و تابلوی "غذا حاضر است" همیشه جلوی درش اویزونه...دوست دارم شهرش رو انقدری که ادمها توش خوشحالن،خوشم می یاد گذشتن از بین خانومایی که لاک قرمز زدن و صندلای سفید پوشیدن،رژ لباشون تازه تمدید شده و براقه.از اقایونی که شلوارکایه بلند پوشیدنو سویشرتاشونو انداختن دور شونه های خانوما شون،که گرمای خانوماشون گرمشون می کنه...
رد می شدمو هرچی دل هوس بازم ،هوس م یکرد براش می خریدم.از تخمه ی داغ افتابگردونی که تازه داشت بو داده می شد،فتیر محلی که بینش خرما داشت و روش پر از کنجد بود،لواشکایه قرمز و بلندی که از هر مغازه ای اویزون بود،از پونه ی کوهی که بوش مستم کرده بود و بی دلیل از عطاری خریدم،از فندق خیس و تازه ای که منو یاد کارتن"شهر اجیلی" انداخته بودو گفته بودم اقا یه کیلو از این فندقاتو به من بدید...
راه رفته بودم و نگاه کرده بودم شادی ادمها رو،زل زده بودم به لبخندهاشون حتی و خسته شده بودمو اون مغازه ی نارنجی رنگ ِ شلوغ گوشه ی خیابون صدام کرده بود که شامم رو اونجا بخورم...از لابه لایه غذاهای ترکی استانبولی که مغازه هه داشت،دلم اون غذاهه که یه سیب زمینی تنوری بزرگ که دلش ترکیده بودو وسطش پر بود از پنیر و ذرت و قارچ وکلمو و سس چه و سالاد چه و...خواسته بودم....سفارش داده بودمو زل زده بودم به دستایه اقاهه که اول چی می ذاره و اونی که الان برمی داره اسمش چیه..که نمی دونم از بین ذرتا و قارچا و کاهوچینی و کلم بروکلی و ژامبون گوشت سس دار چطوری چشمم خورد به شما اقاهه؟چشمم خورد به قد بلند شوما و مکث کرد رو پلیور صورتی کم رنگ و مارک پُلوُ-تون که خوب می یومد به صورت کشیده و موهای سفید شقیقه تون...
که گم شده بودم یه دفعه تو چارخونه ی بلوزتون که یقه ش خوب مشخص بود..تو لبخند ملیح کش اومده ی روی صورتتون...که اقاهه اونجا بود که به سمی مسج دادم که هیچی مث ظاهر منو عاشق نمی کنهفکه حالا بیایید بگید که چه ادم چیپ و ظاهربینی هستم و باید درون انسانها و طرزفکر و جهان بینی و دید ادمها و چه و چه رو دید...که اگه ظاهر اقاها،اقایونه خوب نباشه گیر نمی کنم رو ادمها...که اقا اصلن من شخصن،با صدای بلند اعلام می کنم که بسیار ادم سطحی و ظاهربینی هستم،الان که جایگاه شما مشخص شد که بالاتر از من هستید و طرز فکرتون اوففففففف دنیایی با من فرق می کنه،می شه ادم خوش ظاهر خودم رو انتخاب کنم؟
که اقاهه وقتی سفارشم اماده شد و شماره م رو صدا کردن وسینی غذا و نوشیدنی رو تحویل گرفتم،وقتی که برگشتم شما دیگه تنها نبودید...
راستش؟بو و رنگ غذام انقدر هیجان انگیز بود که همه ی خواسته م اون لحظه چشیدن طعمش بود اما انکار نمی کنم که به خانومه چشم عسلی که کیف و کفشش قهوه ایه خوبی بود و موهاش زیتونی بود و بلند ، طلایی روسریش لوندترش کرده بود و رژ نارنجی زده بود و خودش رو به شما می چسبوند حسودیم شد...