بعضی وقتاس که نگا ه می کنی می بینی اوهههههههه به هیچی از اون چیزایی که می خوای نرسیدی...همه اش یه سری حرف و هدف بوده که نذاشتن برسی...می بینی واسه هر کدوم از چیزایی که می خواستی چقده التماس کردی چقده گریه کردی  چقده دویدی و واسشون تلاش کردی اخرشم دیدی نه ...نشد
نمی ذارن بشه...چون با قوانین خودشون فرق می کنه چون با اعتقاد خودشون فرق می کنه پس غلطه
بعضی وقتا از اینکه زیادی روی یکی حساب باز کرده بودی چه سر خورده می شی.....چقده از خودت بدت می یاد که فکر می کردی این یکی با بقیه اشون فرق می کنه....چقد اون لحظه از دست خودت عصبانی هستی که نتونستی تا حالا درک کنی که فقط این ژستش با بقیه فرق می کرده فقط قیافه اش متفاوت بوده فقط بلد بوده یه کمی لفظ قلم صحبت کنه والا اونم مث بقیه شون همون عقاید مزخرفو داره....چقد دلت به حال خودت می سوزه که واسه کوچکترین چیزاتم باید التماس کنی باید منت بکشی باید گریه کنی باید دلیل بیاری بایذ ثابت کنی خودتو وچقد  اونا راحت می تونن همه چیو زیر سوال ببرن....و چقد می تونن خوب احساسایه خوبتو بکشن...انقد خوب که دیگه تو حالی واسه خواستن بیشتر از این نداری....
 
بعدن نوشت:
بغضی وقتا هی می خوای به خودت نهیب بزنی که کنسل شدن فلان مسئله اصلن برات مهم نیست و یه جورایی به یه ورت حواله کردی امادریغ......دریغ که اشکایی کی بی محابا روی گونه هات می لغزند و  تو سریع با دسمال کاغذی پاکشون می کنی و بعدش باهاش اب دماغتو می گیری چیزه دیگه ای می گن....