اوفففففففففففف
طبق عادت داشته ترم اول هم شاگرد اول شدم مثل همه ی اون 12 سال قبلش که شاگرد اول شده بودم.اول شدن حس خوبی داره و شاگرد اول شدن هم واقعن لذت بخش ِ هر چند که تو هر سال،2بار دچار این حس بشی،اما به لذت بردنه از دیدن نمرات و نفر چندمیه عادت نمی کنی .شاید اونقدری که بقیه فک می کنن هیجان زده نشی اما بازم اون لا لوهات یه چیزایی تکون می خوره و از برخی از نواحی وجودیت صدای سازو دهل بلند می شه.الان که فک می کنم می بینم شاخی بودما واسه خودم یه زمانی،خدایی دیگه فک کن تو یه مدرسه دولتی (گفتم دولتی از اون جهت مستحضر باشی که تعداد دانش اموز بالاست و اوضاع تدریس معلما بیاد دستت)بعد تو جنوب شهر (که خر تو خری مدرسه دولتیا رو بفهمی)بعد تو 2 تا کلاس ریاضی (به عبارتی می کنه65-60 نفر)اونم تو رشته ی ریاضی با معدل 19 خورده ای بشی شاگرد اول بچه ریاضیا تو مدرسه تون.به جون خودم کم افتخاری نیس نادیده گرفته بودمش....الان که فک می کنم می بینم چه شبایی که واسه این شاگرد اول شدنه که بیدار نموندم،چه مهمونیایی نرفتم ،چه روزایی که از اتاق بیرون نیومدم و بقیه اومدن و رفتن و من همچنان داشتم درس می خوندم،چه مزه هایی توی همه ی اون 12 سال نچشیدم.....نمی دونم چشیدن طعم اول بودن ِبه همه ی اون نچشیدنها می ارزه یا نه؟نمی دونم اون تجربه هایی که تو همه ی اون 12 سال بدست نیووردم یه روزی تو یه گوشه ی این زندگی با یه لبخند کج و یه وری و قیافه ای کانه بچه های تخس بهم زبون در میاره یا نه؟
نمی دونم،شاید الان هم اون بچه تخسه زبونش دو متر دراورده به خاطر رشته ای که قبول شدم .می دونی خوب یادم می یاره سال کنکوری که اگه بخوای خوب حسابش کنی خودش یه 3-4 سال درس خوندن رو می تونه دربر بگیره.
شاید هر بچه ای که خاطره ای از درس نخوندنا و نمره کم اوردنا و تقلب کردنا و شیطنتاش داشته باشه،یه خاطره ی شیرین و تلخی که حتی شاید با اون تلخه هم یه لبخندی بیاد رو لباش که تلخی واسه اون روزا بوده و الان حماقت معنی می شه اما من هر وقت یاد روزای مدرسه و درس خوندن می یوفتم ،خاطره ی امتحان فیزیک نهایی سال سوم می یاد تو ذهنم ،همونی که بعد امتحانش امبولانس لازم شدم و حتی صدام قطع شد.مگه می شه اون روز و اون حال وحس و درد و گریه خودتو و اطرافیان و چشای نگران مامانتو بی محلی های باباتو حتی تو اون روزا رو تو چن تا کلمه جا کنی؟...کلمه ها بدبختند...اصلن چه اهمیتی داره؟حالا شما فرض کن که می تونن ،الان که نمی خوام خاطره تعریف کنم واسه ات می خوام بگم که قاطی اون درس خوندن ِ ،قاطی اون ذوق زدگی از شاگرد اول شدنه درد هم بود.گریه هم بود...می خوام بگم تو همه ی اون روزا ،تو همه ی اون استرسا ،تو هیچ کدوم از اون روزو شب امتحان و دل شوره ی شب کارنامه گرفتنا هیچ وقت فک نمی کردم یعنی نمی تونستم فک کنم که شاگرد اول نمی شم،بلکه دلشوره و استرسه همه به خاطره صدمای 19 هه بود که همه ی شب به خدا خدا کردن این می گذشت که معدله بشه 19.50 به بالا،روزگاری داشتما واسه خودم....راستش الان خیلی کارا می کنم،خیلی کارایی که تو اون 12 سال قبل نمی کردم،خانواده می پیچونم،تو کافه های مختلف سرک می کشم .سیگار می کشم..لابه لای وبلاگا و ادماشون واسه خودم یه زندگی با ادمای دوس داشتنی که خودم انتخابشون کردم هر چند که بیشترشون نمی دونن،درست کردم،ادمای اضافی زندگیمو حذف کردم
کتاب بیشتر می خونم که خوب اون وقتا هم دست به کتابم بدک نبود،درسه رم شب امتحان می خونم و تا حالا هر چند که همه اش اول نه اما سوم بودن رو هم تجربه کردم،اما راستش اون بچه تخسه حتی با اب دماغ اویزون و تنبون راراه سفید ابیو موهایی که تازه از ته زده شده و داره با دستش کونشو می خارونه بهم زل زده و هنوزم اون لبخند مسخره هه رو لبشه که هی دختره هنوز اول شدنه رو تو اینجا تجربه نکردی که وقتی می گی چرا؟گردنشو کج می کنه و می گه تا ته اول شدنه رو می گم خره...
شاید واسه زرای این پسره س که حالا از نمره ی 18.5-18ریاضی 2 این روزا حالم گرفته
این بار نمی خوام به حرفاش زیاد گوش کنم.شر می گه پسره ی نفهم،بهش نشون می دم.مهم نمره ی ریاضیه نیس که می خوام باهاش معدله رو بالا ببرم که دانشگا خودمون ارشد برم داره دیگه،اخر کارو به این بچه دماغو نشون می دم،نمی ذارم با این زراش دوباره همه ی لذتای زندگیمو ازم بگیره که نمی گم درس خوندنه برام لذت بخش نیس که اگه این طور بود از الان سنگ ارشدو به سینه نمی زدم.می خوام به این احمق جون نشون بدم که همه چی تو زندگی جا داره حتی اول شدن.....
نمی دونم،شاید الان هم اون بچه تخسه زبونش دو متر دراورده به خاطر رشته ای که قبول شدم .می دونی خوب یادم می یاره سال کنکوری که اگه بخوای خوب حسابش کنی خودش یه 3-4 سال درس خوندن رو می تونه دربر بگیره.
شاید هر بچه ای که خاطره ای از درس نخوندنا و نمره کم اوردنا و تقلب کردنا و شیطنتاش داشته باشه،یه خاطره ی شیرین و تلخی که حتی شاید با اون تلخه هم یه لبخندی بیاد رو لباش که تلخی واسه اون روزا بوده و الان حماقت معنی می شه اما من هر وقت یاد روزای مدرسه و درس خوندن می یوفتم ،خاطره ی امتحان فیزیک نهایی سال سوم می یاد تو ذهنم ،همونی که بعد امتحانش امبولانس لازم شدم و حتی صدام قطع شد.مگه می شه اون روز و اون حال وحس و درد و گریه خودتو و اطرافیان و چشای نگران مامانتو بی محلی های باباتو حتی تو اون روزا رو تو چن تا کلمه جا کنی؟...کلمه ها بدبختند...اصلن چه اهمیتی داره؟حالا شما فرض کن که می تونن ،الان که نمی خوام خاطره تعریف کنم واسه ات می خوام بگم که قاطی اون درس خوندن ِ ،قاطی اون ذوق زدگی از شاگرد اول شدنه درد هم بود.گریه هم بود...می خوام بگم تو همه ی اون روزا ،تو همه ی اون استرسا ،تو هیچ کدوم از اون روزو شب امتحان و دل شوره ی شب کارنامه گرفتنا هیچ وقت فک نمی کردم یعنی نمی تونستم فک کنم که شاگرد اول نمی شم،بلکه دلشوره و استرسه همه به خاطره صدمای 19 هه بود که همه ی شب به خدا خدا کردن این می گذشت که معدله بشه 19.50 به بالا،روزگاری داشتما واسه خودم....راستش الان خیلی کارا می کنم،خیلی کارایی که تو اون 12 سال قبل نمی کردم،خانواده می پیچونم،تو کافه های مختلف سرک می کشم .سیگار می کشم..لابه لای وبلاگا و ادماشون واسه خودم یه زندگی با ادمای دوس داشتنی که خودم انتخابشون کردم هر چند که بیشترشون نمی دونن،درست کردم،ادمای اضافی زندگیمو حذف کردم
کتاب بیشتر می خونم که خوب اون وقتا هم دست به کتابم بدک نبود،درسه رم شب امتحان می خونم و تا حالا هر چند که همه اش اول نه اما سوم بودن رو هم تجربه کردم،اما راستش اون بچه تخسه حتی با اب دماغ اویزون و تنبون راراه سفید ابیو موهایی که تازه از ته زده شده و داره با دستش کونشو می خارونه بهم زل زده و هنوزم اون لبخند مسخره هه رو لبشه که هی دختره هنوز اول شدنه رو تو اینجا تجربه نکردی که وقتی می گی چرا؟گردنشو کج می کنه و می گه تا ته اول شدنه رو می گم خره...
شاید واسه زرای این پسره س که حالا از نمره ی 18.5-18ریاضی 2 این روزا حالم گرفته
این بار نمی خوام به حرفاش زیاد گوش کنم.شر می گه پسره ی نفهم،بهش نشون می دم.مهم نمره ی ریاضیه نیس که می خوام باهاش معدله رو بالا ببرم که دانشگا خودمون ارشد برم داره دیگه،اخر کارو به این بچه دماغو نشون می دم،نمی ذارم با این زراش دوباره همه ی لذتای زندگیمو ازم بگیره که نمی گم درس خوندنه برام لذت بخش نیس که اگه این طور بود از الان سنگ ارشدو به سینه نمی زدم.می خوام به این احمق جون نشون بدم که همه چی تو زندگی جا داره حتی اول شدن.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 19:21 توسط پرستو
|