از کتاب خوندنهام...
وقتی اوانز در ایتالیا کشته شد،سپتیموس بی ان که احساسی نشان دهد یا پی ببرد که یک دوستی به پایان رسیده،از اینکه زیاد احساساتی نشده و منطقی باقی مانده بود به خود تبریک گفت.جنگ به او بسیاد اموخته بود.حیرت اور و بی حد و حصربود.همه ی نمایش را تجربه کرده بود دوستی،جنگ جهانی ،مرگ،بالا رفتن رتبه،در حالی که هنوز سی سال نداشت و حتمن زنده می ماند.دراین مورد حق داشت.اخرین گلوله های توپ به او اصابت نکردند.با بی تفاوتی انفجار انها را نظاره کرد.وقتی صلح اعلام شد در میلان بود،در یک مهمانسرا که حیاط داشت،با گلدانهای گل و میزهای کوچکی که بیرون گذاشته بودند.دختران صاحب مهمانسرا کلاه می دوختند و یک شب با کوچکترین دخترش لوکرزیا نامزد شد،درحالی که از احساس نکردن دچار وحشت بود.
چون حالا که همه چیز تمام شده بود،اتش بس امضا شده و مرده ها دفن شده بودند،بخصوص شبها دچار این وحشت های ناگهانی می شد.دیگر نمی توانست احساس کند.وقتی در اتاقی که در ان دختران ایتالیایی مشغول دوختن کلاه بودند را باز می کرد،می توانست انها را ببیند،می توانست صداشان را بشنود،پارچه های رنگی را می بریدند،مونجوق هایی را که در یک نعلبکی بود نخ می کردند،سطح میز پر از پرهای رنگین،ابریشم و روبان بود.و گاه صدای قیچی کردن می امد،اما چیزی کم بود،سیمتیموس نمی توانست احساس کند....
خانم دالاوی/ ویرجینیا وولف
***یک لحظه هایی تو تموم زندگانیم بود که ارزو می کردم که به بی تفاوتی برسم..انقدر که اونجای زندگیم درد داشت.که انقدر که بد مزه بود و تمام احساساتم رو تلخ می کرد...حالا به یک جایی رسیدم که همه ی اون دردها،رنجها،احساساتم رو ازم گرفتن...من هم دچار وحشت می شم از این همه بی احساسی از این همه بی تفاوتی...یه زمانی بود که پیش هر دوستی می رسیدم از این بی احساسیه از این بی دردی،از این بی تفاوتیو بی توجهیه مطلق داد می زدم..اما الان خاموش شدم و به رفتن و اومدن و شادی و غم ادمها نگاه می کنمو هیچ،هیچی تو هیچ جام تکون نمی خوره...فقط نگاه می کنم....