حالا که دلتنگی داره رفیق تنهایی می شه*...
می دانی چه می خواهم؟
می خواهم مثل ان روز ِ دور، که هیچ یادم نمی اید چند ماه پیش بود یا چند سال پیش حتی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و سِرم به دستم بودو تنها "تو" در تمام فکرودلم جای داشتی،از تنهایی در بیمارستان بغض کرده بودم و در یک لحظه همه ی دلم خواست که گوشیم زنگ بخورد و اسم "تو" را ببینم.که چشمانم را بستم و همان لحظه گوشیم بصدا درامد.وقتی نگاهش کردم نام "تو" بود...
می خواهم الان هم چشمانم راببندم و ارزو کنم تو زنگ بزنی و صدایت در تمام وجودم بپیچد وقتی می گویی:
نفس ِ صالح چطور است؟.-که بایک حرف اضافه ی -ِ مرا با تمام صفت های دلچسب دنیا بخودت بچسبانی...
امیر صالح،در این 3سال بارها چشمانم را بسته ام اما تو هیچ صدایم نکرده ای،اما هیچ در این 3 سال گوشیم با اسم تو زنگ نخورده و هیچ در این 3 سال عشق ِ "تو" نبوده ام دیگر...
*سیاوش قمیشی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:31 توسط پرستو
|