به خانم نبوت هم حرفهایش را نزده بود،حرفهای دلش را.می بایست می رفت جلو و به دختر خانم همسایه می گفت که دوستش دارد.به همین سادگی.می دید که دختر همسایه نگاهش می کند و منتظر اوست،که کلافه ومستاصل،پشت درختهای ته باغ قدم می زند و شاخه های نازک بید را میان دندانهایش می جود.می دید که دختر همسایه لاغر و زرد و بیمار شده و او را که می بیند می لرزد،سرفه می کند،به خودش می پیچد و،مثل کسی در مرز جنون ،گلدانهای یاسش را یکی یکی به زمین می کوبد و می شکند و از لج او،فقط از لج او،دستش را دور بازوی علی رضا نبوت می اندازد و قهقه می خندد،و توی تمام مهمانی ها،تک وتنها وسط اتاق برای خودش می رقصد.دامنش را هوا می کند.موهایش را تاب می دهد و همه را می بوسد،حتی انهایی را که نمی شناسد،وانگشتر نامزدیش را جلوی چشم مهمانها می گیرد،بخصوص جلوی چشم او،و مشت مشت پسته و اجیل و توت خشک و سوهان می خورد،و همه را ساعتی بعد توی دستشویی بالا می اورد،و رنگ پریده و غمگین به او نگاه می کند و چشمهایش پر از اشک است و قهر و عشق...و همه ی اینها را می دید و باز چیزی نمی گفت.

 

                                    خاطره های پراکنده/گلی ترقی