انگشتهایم  دور میله ها یخ زده است و اشکهایم می ریزد.جایی توی بدنم،که سر یا دندان یا دلم نیست،تیر می کشد،جایی توی فکرهایم است،ته حرفهایم یا پشت ِ پشت قلبم.یک جور درد تازه است و غصه ای نااشنا، از همانهایی که مادر حرفش را با خاله اذر می زند و هر دو گریه می کنند.

 

                                  خاطره های پراکنده/گلی ترقی