از کتاب خوندنهام...
انگشتهایم دور میله ها یخ زده است و اشکهایم می ریزد.جایی توی بدنم،که سر یا دندان یا دلم نیست،تیر می کشد،جایی توی فکرهایم است،ته حرفهایم یا پشت ِ پشت قلبم.یک جور درد تازه است و غصه ای نااشنا، از همانهایی که مادر حرفش را با خاله اذر می زند و هر دو گریه می کنند.
خاطره های پراکنده/گلی ترقی
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 20:6 توسط پرستو
|