خوش مزه است برایم...
این روزها؟
می نشینمو اکادمی گوگوش را نگاه می کنم،ضبط شده ای که میناهه برایم می اورد،دوباره و چندباره...عادت کرده ام بهشلن،چه می دانم چرا؟ عادت کرده ام به صدایشان،به شنیدنشان در روزهایم زندگیم،به جاج کردنشان حتی،که بنشینمو از صدایشان بگویم یا از لباس پوشیدنشان..که دلم غنج برود از زیدی اشنا بودن بعضی اهنگهایشان، که یک جایی از عظمت تمرین نشده ودست کاری نشده ی بعضیشان اشکم بریزد، که انقدر بودنشان برایم صمیمی باشد در این روزها که دوست نداشته باشم هیچ کدامشان حذف شود، بس که عادت کرده ام بودنشان را،بس که غصه می خورم خب از دانستن ناراحتیشان،که طعم شکست را نمی خواهم برای هیچ کدامشان...
تِنورهای بم را دوست دارم،صداهایی را که خیلی نیست ازشان .که تا به گوش ات می خورد بدانی که هر جایی نمی توان این صدا را شنید،مزه اش کرد...
ارمین را دوست دارم و اوا را...شهرزاد خودش جایش را پیدا کرده،بس که سادگیش در صدایش هم هست حتی...برایم شده اند سریال،ادم های یک قصه که برای همه شان دلم یک پایان خوب می خواهد...