کجا گم کرده ام خود را؟؟؟؟؟؟؟؟
بعضی وقتا واسه یه بوجود اومدن یه رابطه خیلی تلاش می کنی اما نمی شه...باز تو تلاش می کنه بازم اون نمی شه....بعد فک می کنی انگاری توانایی برقراری رابطه اتو از دس دادی....بعد احساس می کنی حلقه ی دورتو خیلی تنگ کردی...بعد چقدر حسودیت می شه واسه اون میز 20-30 نفره تو کافه هنر که واسه تولد دختره اومدن.ادمایی که حداقل قیافه شون شبیه همه،خندیدنشون،لباس پوشیدنشون و حتی نحوه ی دست دادن و احوالپرسی کردنشون ،بعد دلت می خواد از این جمعای مثل هم،بعد می بینی نداری بعد واسه خودت یه دودوتا می کنی تا ببینی اگه بخوای تولد بگیری واسه خودت تو همین هنر چن تا صندلی می تونی رزرو کنی؟اصلن لازم هس از قبل رزرو کنی یا انقدر ادمای دورتو خط زدی که اگه بدون رزرو هم بری براتون جا می شه....حسودیت می شه.دلت می خواد...اما انقدر خودتو بین ادمای وبلاگی غرق کردی،انقدر خودتو بین نوشته های کیوان و ایدا و توکا و سهیل وعلی... غرق کردی که شاید برات مهمتر شده حال و روزه نوشته هاشون تو یه روز تا حال و روز اوین برات...انقدر به حرف نوشته هاشون به حرف کلماتشون گوش کردی که دیگه یادت رفته که خودتم دلت می خواد نظرتو بدی...انقدر مدینه فاضله تو لابهلای کتابا ساختی که توی واقعیت چیزی برات مهم نیس تا براش بجنگی...انقدرسرنوشت ادمای لاست برات مهمه انگاری سرنوشت خودتو بینشون جا گذاشتی...ادماتو خط زدی،خنده هاتو خط زدی،گریه هاتو خط زدی،کسایی که شاید اگه یه کم فرصت می دادی بهشون می تونستن بیشتر دوستت بدارن همون اول با بیرحمی کوبیدی تو دهنشون ،خودخواه شدی،مغرور شدی و تنها......
حالا از بین همه ی اون اکیپهای چن ده نفریه دوران دبیرستان که بین همشون سرک می کشیدی چیزی جز دو تا دوس نموندن که راستش انگاری اونا بیشتر از من طناب رابطه رو دارن نگه می دارن که از دستمون ول نشه....
که انگاری نبود فیلان کتابه بیشتر اذیتم می کنه تا نبود فلان دوست...
بی تفاوت شدم،این روزا نجنگیده خسته شدم،خودمو گم کردم..گم کردم بین اهنگا....جا گذاشتم خودمو لای فلان صفحه از فیلان کتاب 300 صفحه ای ....دلم تولد شلوغ می خواد ،دلم بیرون رفته با سرو صدا می خواد با خنده از همون خنده هایی که همه بر می گردن عقب ببینن خله کیه که این طوری می خنده....دلم 2 ساعت با تلفن حرف زدن بی وقفه می خواد...همه اش شده پیاده رویای با سکوت و سر پایین و فکر یه جای دورتر....حتی اهنگامم شدن بی کلام...دارم به بی حرفی مطلق می رسم...
بعضی وقتا واسه یه رابطه خیلی تلاش می کنی اما نمی شه...شاید اشکالت اینجاس که فقط روی همون رابطه دس گذاشتی...شاید اشکالت اینجاس که زوم می کنی رو ادمی که اتفاقن می دونی نمی تونی بدستش بیاری...بعد همه واست رنگ می بازن...همه محو می شن و اون ادم جایگاه همه ی کسایی که باید باشن و اتفاقن می تونن باشن و شاید بهتر از اونم باشنو می گیره برات...کسی که نیس و انگاری تو نبود اونو به بوده خیلیا ارجحیت می دی...چون خودخواهی..چون فک می کنی انتخابت ردخور نداره.سلیقه ات تکه ...
بعد اینجوری می شه که تنها می شی که تنها شدی....
حالا از بین همه ی اون اکیپهای چن ده نفریه دوران دبیرستان که بین همشون سرک می کشیدی چیزی جز دو تا دوس نموندن که راستش انگاری اونا بیشتر از من طناب رابطه رو دارن نگه می دارن که از دستمون ول نشه....
که انگاری نبود فیلان کتابه بیشتر اذیتم می کنه تا نبود فلان دوست...
بی تفاوت شدم،این روزا نجنگیده خسته شدم،خودمو گم کردم..گم کردم بین اهنگا....جا گذاشتم خودمو لای فلان صفحه از فیلان کتاب 300 صفحه ای ....دلم تولد شلوغ می خواد ،دلم بیرون رفته با سرو صدا می خواد با خنده از همون خنده هایی که همه بر می گردن عقب ببینن خله کیه که این طوری می خنده....دلم 2 ساعت با تلفن حرف زدن بی وقفه می خواد...همه اش شده پیاده رویای با سکوت و سر پایین و فکر یه جای دورتر....حتی اهنگامم شدن بی کلام...دارم به بی حرفی مطلق می رسم...
بعضی وقتا واسه یه رابطه خیلی تلاش می کنی اما نمی شه...شاید اشکالت اینجاس که فقط روی همون رابطه دس گذاشتی...شاید اشکالت اینجاس که زوم می کنی رو ادمی که اتفاقن می دونی نمی تونی بدستش بیاری...بعد همه واست رنگ می بازن...همه محو می شن و اون ادم جایگاه همه ی کسایی که باید باشن و اتفاقن می تونن باشن و شاید بهتر از اونم باشنو می گیره برات...کسی که نیس و انگاری تو نبود اونو به بوده خیلیا ارجحیت می دی...چون خودخواهی..چون فک می کنی انتخابت ردخور نداره.سلیقه ات تکه ...
بعد اینجوری می شه که تنها می شی که تنها شدی....
پ.ن:
اصلن شاید اینجوری بهتره و الکی دلم خواسته....!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ ساعت 22:5 توسط پرستو
|