می دانم که سرما خورده ای، سخت،از عطاری همه ی چیزهایی را که اقاهه ی عطار نام می برد و می گفت برای بخور دادن و جوشاندن خوب است را برایت خریده ام.چه انهایی را که اسمش را فهمیدم ، چه انهایی را که نه ...برایت چای دم کرده ام،دو قاشق عسل و یک قاشق ابلیمو تو چاییت هم زده ام و امده ام تو اتاقت که سرت پایینه و سخت مشغول کاری.صندلی چرخ دارت را هل دادم از پشت میز کارت عقب، چاییت رو گذاشتم روی میز،خودم هم می خوام بشینم روی پاهات،نمی گذاری،می گویی سرما می خورم ،می گویی گناه دارم.می گویم من وقتی گناه دارم که تو باشی و من بغلت ننشسته باشم،می گویی پس به شرطی که طوری بنشینی که پشتت به من باشد هاااا؟که سرت را بگذاری روی سینه ام،قبول؟ مثل بچه ها بالا پایین می پرم و قبول،قبول راه می اندازم...می نشینم بغلت،حرکت بینی ات را روی موهایم حس می کنم،سنگین شدن نفس هایت را هم،می خندد و می گوید من هم گناه دارم ها،وقتی که روی پایم نشسته باشی و نتوانم ببوسمت..می خندم،بلند..می گویم ان موقع ها من هم گناه دارم.برمی گردم رو به صورتش،سرش را می برد عقب،لب هایم را می اورم جلو،با اخم هایش اعتراض می کند و دستش را می گذارد جلوی لبانش،دستش را می بوسم،دانه دانه ی انگشتهای مردانه اش را...با دستم دستش را کنار می زنمو با ولع لبهای خشکیده از سرماخوردگی اش را می بوسم...
الان؟
فردای دیشبه،دو تا پتو پیچیدیم به خودمون،دو تا کاسه سوپ جو دستمونه،جعبه ی دستمال کاغذی جلومونه،قرص و شربت هم پخش ِ روی میز...صدای فین فین جفتمون گوش فلک رو کر کرده...داریم فیلم " سینما پارادایزو " رو می بینیم،همه ی اون قیلم 2 ساعت و خورده ای رو فقط بعشق کلکسیون بوسه های اخر فیلم.می خندد،می گوید پرپری ِ سرما خورده، امشب دیگر عذاب وجدان هم ندارم برای بوسیدنت،با هر دانه بوسه ی اخر فیلم من هم سخت تو را خواهم بوسید...